نشریه ذیواری از نشریات بخش کودک

 



تاريخ : سه شنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۵ | | نویسنده : کتابدار |
http://s4.picofile.com/file/8174669384/%D9%81%D8%A7%D8%B7%D9%85%D9%87_%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D9%88%DB%8C%D8%B1_%D9%85%D8%AA%D8%AD%D8%B1%DA%A9AKSGIF_IR_fatemeh_gif_%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D9%88%DB%8C%D8%B1_%D9%85%D8%AA%D8%AD%D8%B1%DA%A9_%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D9%81%D8%A7%D8%B7%D9%85%D9%87_%D8%B3_hazrate_zahra392886.gif



تاريخ : یکشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۵ | | نویسنده : کتابدار |
فاطمه، فاطمه است

 

 بهترین کتابی که شاید بتوان در این ایام خواند کتاب فاطمه فاطمه است استاد شریعتی بزرگ می باشد بجای معرفی مختصر خلاصه کتاب در زیر آورده شده

آنچه می خوانید ، سخنرانی من است در موسسه ارشاد. ابتدا خواستم گزارشی بدهم از تحقیقات پروفسور لویی ماسینیون ، درباره شخصیت و شرح حال پیچیده ی حضرت فاطمه (س) ، و به خصوص اثر عمیق و انقلابی خاطره ی او در جامعه های مسلمان و تحولات دامنه دار تاریخ اسلام ، اختصاصا برای دانشجویانم در کلاس درس (تاریخ و شناخت ادیان ) و (جامعه شناسی مذهبی ) و (اسلام شناسی) . به مجلس که‌ آمدم ، دیدم جز دانشجویان ، بسیاری دیگر هم آمده اند. وجود جلسه ، مساله فوری تر را ایجاب می کند. بر آن شدم که به این (سوال مقدر) که امروز به شدت در جامعه ی ما مطرح است جواب بگویم که زنانی که در قالب های سنتی قدیم مانده اند، مساله ای برایشان مطرح نیست؛ و زنانی که قالب های وارداتی جدید را پذیرفته اند ، مساله برایشان حل شده است.
اما در میان این دو نوع (زنان قالبی) ، آنها که نه می توانند آن شکل قدیم موروثی را تحمل کنند و نه به این شکل تحمیلی تسلیم شوند ، چه باید بکنند؟
اینان می خواهند خود را انتخاب کنند ، خود را بسازند. الگو می خواهند، نمونه ایده آل . برای اینان مساله ی (چگونه شدن) مطرح است . فاطمه با بودن خویش ، پاسخ به این پرسش است.
 
فاطمه بودن
فاطمه، چهارمین دختر پیامبر بزرگ اسلام بود و کوچکترین، هم دختر آخرین خانواده‌ای که پسری برایشان نمانده بود و هم در جامعه‌ای که ارزش هر پدری و هرخانواده‌ای به"پسر" بود.
طبق قانون کلی جامعه شناسی، که "سود" به " ارزش" بدل می شود، "پسربودن" خود بخود ذات برتری یافت، و دارای " فضائل"، ارزشهای معنوی و شرافت اجتماعی و اخلاقی و انسانی شد وبه همین دلیل و به همین نسبت، "دختر بودن" حقیر شد و"ضعف" در او به "ذلت" بدل گردید، و "ذلت" او را به "اسارت" کشاند و "اسارت" ارزشهای انسانی او راضعیف کرد و آنگاه موجودی شد "مملوک" مرد، ننگ پدر، بازیچه هوس جنسی مرد، "بز" یا " بنده منزل " شوهر! و بالاخره موجودی که همیشه دل "مرد خوش غیرت" را می لرزاند که "ننگی بالا نیاورد" و برای خاطر جمعی و راحتی خیال پس چه بهتر که از همان کودکی زنده بگورش کند تا شرف خانوادگی پدر و برادر و اجداد همه مرد! لکه دار نشود.
هر پدری دختری داشته باشد که بخواهد ماندگار شود، هر گاه (به یاد داماد می‌افتد، سه "داماد" دارد: یکی "خانه"ای که پنهانش کند، دومی" شوهر"ی که نگهش دارد، سومی "قبر"ی (که بپوشاندش، و بهترینشان قبر است)
تکیه قرآن و صراحت بیانش برای تحقیر و سرزنش و رسوا کردن کسانی است که در زنده بگور کردن دخترانشان مسائل اخلاقی و شرافتی و ناموسی را پیش می‌کشیدند، و این قساوت ددمنشانه را که زاده دنائت و پستی و ترس از فقر و عشق به مال بود و حاکی از جبن و ضعف، با پرده‌های فریبنده‌ای می‌پوشاندند وبا کلمات آبرومندانه شرافت و حمیت و ناموس و عفت و غیرت توجیه می‌کردند.
"ولاتقتلوا اولادکم من املاق، نحن نرزقکموایاهم"
"ولا تقتلوااولادکم خشیه املاق، نحن نرزقهم و ایاکم،ان قتلهم کان خصا" کبیرا".
 
فاطمه، تنها وارث محمد
اکنون محمدۖ، پیامبر است، در مدینه، در اوج شکوه و اقتدار و عظمتی که انسان میتواند تصور کند. درختی که نه از عبدالمناف و هاشم و عبدالمطلب، که از نو روئیده است، بر زیر کوه، در حرا. و سراسر صحرا را، چه می‌گویم؟ افق تا افق ز منی را... و چه می گویم؟ درازنای زمان را، همه آینده را تا انتهای تاریخ فرا می‌گیرد، فرا خواهد گرفت. و این مرد چهار دختر دارد. اما نه، سه تنشان پیش از خود وی مردند. و اکنون تنها یک فرزند بیش ندارد، یک دختر، کوچکترینش. فاطمه وارث همه مفاخر خاندانش، وارث اشرافیت نوینی که نه از خاک و خون و پول که پدیده وحی است، آفریده ایمان و جهاد و انقلاب و اندیشه و انسانیت و ... بافت زیبائی از همه ارزشهای متعالی روح. محمد، نه به عبدالمطلب و عبدالمناف، قریش و عرب، که به تاریخ بشریت پیوند خورده و وارث ابراهیم است و نوح و موسی و عیسی و فاطمه تنها وارث او....
انااعطیناکالکوثر، فصل لربک و انحر. ان شانئک هوالابتر.
به تو" کوثر" عطا کردیم ای محمدۖ. پس برای پروردگارت نماز بگزار و شتر قربانی کن. همانا، دشمن کینه توز تو همو" ابتر" است!
او باده پسر، ابتر است، عقیم و بی دم و دنباله است، به تو کوثر را دادیم، فاطمه را. این چنین است که "انقلاب" در عمق وجدان زمان پدید می آید!
اکنون، یک "دختر"، ملاک ارزشهای پدر می‌شود، وارث همه مفاخر خانواده می‌گردد و ادامه سلسله تیره و تباری بزرگ، سلسله‌ای که از آدم آغاز می شود و بر همه راهبران آزادی و بیداری تاریخ انسان گذر می کند و به ابراهیم بزرگ میرسد و موسی و عیسی را به خود می‌پیوندد و به محمد می‌رسد و آخرین حلقه این "زنجیر عدل الهی"، زنجیر راستین حقیقت، "فاطمه " است.
 
مسجد، خانه فاطمه 
هیچ جسدی را حق ندارند که در مسجد دفن کنند. و بزرگترین مسجد زمین مسجدالحرام است، کعبه. این خانه‌ای که حرم خداست و حریم خداست، قبله همه سجده‌ها، خانه‌ای که به فرمان او و بدست ابراهیم بزرگ برپا شده است و خانه‌ای که پیامبر بزرگ اسلام افتخارش و "رسالتش" آزاد کردن این خانه "آزاد" است و طواف برگرد آن و سجده به سوی آن. همه پیامبران بزرگ تاریخ خادم این خانه‌اند، اما هیچ پیامبری حق ندارد در اینجا دفن شود. ابراهیم آنرا بنا کرد و مدفنش آنجا نیست و محمدۖ آنرا آزاد کرد و مدفنش آنجا نیست. در طول تاریخ بشریت، تنها و تنها یک تن از چنین شرفی برخوردار است، خدای اسلام از نوع انسان یکی را برگزید تا در خانه خاص خویش، در کعبه دفن شود. کی؟ یک زن، یک کنیز، هاجر. خدا به ابراهیم فرمان می‌دهد که بزرگترین پرستشگاه انسان را – خانه مرا- کنار خانه این زن بنا کن. و بشریت، همیشه باید برگرد خانه هاجر طواف کند. خدای ابراهیم، سرباز گمنامش را از میان این امت بزرگ، یک زن انتخاب می کند، یک مادر آن هم یک کنیز. یعنی موجودی که در نظام‌های بشری از هر فخری عاری بوده است.
آری، در این مکتب این چنین انقلاب می‌کنند. در این مذهب این چنین زن را آزاد می‌سازند. این تجلیل از مقام زن است. و اکنون باز خدای ابراهیم فاطمه را انتخاب کرده است. با فاطمه، "دختر"، به عنوان وارث مفاخر خاندان خویش، و صاحب ارزشهای نیاکان و ادامه شجره تبار و اعتبار پدر، جانشین "پسر" می‌شود. در جامعه‌ای که ننگ دختر بودن را تنها زنده به گور کردنش پاک می کرد و بهترین دامادی که هر پدری آرزو می‌کرد نامش "قبر" بود. و محمد می‌دانست که دست تقدیر با او چه کرده است. و فاطمه نیز میدانست که کیست. این است که تاریخ از رفتار محمد با دختر کوچکش فاطمه در شگفت است و از نوع سخن گفتنش با او و ستایش‌های غیر عادی‌اش از او.
خانه فاطمه و خانه محمد کنار هم است. فاطمه تنها کسی است که با همسرش علی در مسجد پیامبر، با او هم خانه‌اند، این دو خانه را یک خلوت دو متری از هم جدا میکند و دو پنجره روبروی هم ، خانه محمد و فاطمه را به هم باز می کند. هر صبح پدر دریچه را می‌گشاید و به دختر کوچکش سلام میدهد هرگاه به سفر می رود، در خانه فاطمه را می‌زند و از او خداحافظی می‌کند، فاطمه آخرین کسی است که از او وداع می‌کند، و هر گاه از سفر باز می‌گردد، فاطمه اولین کسی است که به سراغش می‌رود، در خانه فاطمه را می‌زند و حال او را می‌پرسد.
در برخی متون تاریخی تصریح دارد که:"پیغمبر چهره و دو دست فاطمه را بوسه می‌داد". اینگونه رفتار بشر از تحبیب و نوازش دختری از جانب پدر مهربانش معنی دارد."پدری دست دختر را می‌بوسد"، "آنهم دخترکوچکش را". چنین رفتاری در چنان محیطی یک ضربه انقلابی بر خانواده‌ها و روابط غیر انسانی محیط بوده است. "پیغمبر اسلام دست فاطمه را می‌بوسد". چنین رفتاری چشم را به عظمت شگفت فاطمه می‌گشاید و بالاخره چنین رفتاری از جانب پیغمبر به همه انسانها و انسانهای همیشه می‌آموزد که از عادات و اوهام تاریخی و سنتی نجات یابند، به مرد می آموزد که از تحت جبروت و جباریت خشن و فرعونیش در برابر زن فرود آید و به زن اشاره می‌کند که از پستی و حقارت قدیم و جدیدش که تنها ملعبه زندگی باشد، به قله بلند شکوه و حشمت انسانی فراز آید! این است که پیغمبر، نه تنها به نشانه محبت پدری، بلکه همچون یک "وظیفه"، یک "مأموریت خطیر" از فاطمه تجلیل می‌کند و این چنین نیز با او سخن می‌گوید بهترین زنان جهان چهار تن‌اند:
مریم، آسیه، خدیجه و- فاطمه(ع). الله از خشنودیت خشنود می‌شود و از خشمت به خشم می آید. خشنودی فاطمه خشنودی من است، خشم او خشم من، هرکه دخترم فاطمه را دوست بدارد مرا دوست دارد و هرکه فاطمه را خشنود سازد مرا خشنود ساخته است و هرکه فاطمه را خشمگین کند مرا خشمگین کرده است .فاطمه پاره‌ای از تن من است، هرکه او را بیازارد مرا آزرده است و هرکه مرا بیازارد خدا را آزرده است ...
این همه تکرارها چرا؟ تاریخ همه را پاسخ گفته است
 
فاطمه، مادر پدرش!
آنچه مسلم است این است که فاطمه در همان مکه تنها مانده، دو برادرش در کودکی مرده بودند و زینب، بزرگترین خواهرش، که مادر کوچک او محسوب می‌شد به خانه ابی‌العاص رفت و فاطمه غیبت او را به تلخی چشید، سپس نوبت به رقیه و ام‌کلثوم رسید که با پسران ابو‌لهب ازدواج کردند و فاطمه تنها ماند و این در صورتیست که میلاد پیش از بعثت را بپذیریم و در صورت دوم اساساً تا چشم گشود در خانه تنها بود. بهرحال آغاز عمر او با آغاز رسالت خطیر و شدت مبارزات و سختیها وشکنجه‌هائی که سایه‌اش بر خانه پیغمبر افتاده بود هماهنگ بود. پدر رنج رسالت بیداری خلق را بر دوش می‌کشید و دشمنی دشمنان خلق را، و مادر تیمار شوی محبوب خویش را داشت و فاطمه با نخستین تجربه‌های کودکانه‌اش از این دنیا و زندگی طعم رنج و اندوه و خشونت زندگی را می‌شناخت. چون بسیار کوچک بود می توانست آزادانه بیرون آید و از این امکان برای همراهی با پدرش استفاده می کرد و می دانست که پدرش زندگی‌ایی ندارد که دست طفلش را بگیرد و او را در کوچه‌ها و بازارهای شهر به نرمی و آرامی گردش دهد، بلکه همیشه تنها می‌رود و در موج دشمنی و کینه شهر شنا می‌کند و خطر از همه سو در پیرامونش می‌چرخد و دخترک که از سرنوشت و سرگذشت پدر آگاه بود او را رها نمی‌کرد.
 
تاریخ یاد می‌کند که روزی که وی را در مسجد‌الحرام به دشنام و کتک گرفتند، فاطمه خردسال با فاصله کمی تنها ایستاده بود و می‌نگریست و سپس همراه پدر به خانه بازگشت. و نیز روزی که در مسجد‌الحرام به سجده رفته بود و دشمن شکمبه گوسفندی را بر سرش انداخت، ناگهان فاطمه کوچک ، خود را به پدر رسانید و آنرا برداشت و سپس با دستهای کوچک و مهربانش سر و روی پدر را پاک کرد و او را نوازش نمود و به خانه باز آورد.
مردم، که همیشه این دختر لاغر اندام و ضعیف را در کنار پدر قهرمان و تنهایش می‌دیدند که چگونه طفل، پدر را پرستاری می‌کند و می‌نوازد و در سختیها با وجودش، سخنش و رفتار معصومانه مهربانش او را تسلی می‌بخشد، به او لقب دادند: اُم اَبیها (مادر پدرش)
 
فاطمه و همسرش علی
(و اما بعد از هجرت) فاطمه همچنان در وفای به عهد خویش مانده است و در خانه پدر دامن پارسایی و تنهایی را رها نکرده است و این را همه می‌دانند، به خصوص از هنگامی که خواستگاری عمر و ابوبکر را پیغمبر قاطعانه رد کرد، همه اصحاب دانستند که فاطمه سرنوشتی خاص دارد و دانستند که پیغمبر بی‌مشورت دخترش هرگز پاسخ خواستگاران را نمی‌گوید.
فاطمه با علی بزرگ شده است؛ او را برادری عزیز برای خویش و پروانه‌ای عاشق بر گرد پدر خویش می‌بیند. تقدیر سرنوشت این دو را از کودکی به گونه خاصی به هم گره زده است. هر دو با جاهلیت پیوندی نداشته‌اند، هر دو از نخستین سال‌های عمر در طوفان بعثت رشد کرده‌اند و در زیر نور وحی روئیده‌اند.
فاطمه چه احساسی نسبت به علی داشته است؟ علی چه تصویری از فاطمه بر دیواره قلب بزرگ و شجاع و پر از عاطفه‌اش آویخته است؟ ممکن است تصور بتواند، اما کلمات از بیانش عاجزند.
چگونه می‌توان احساس پیچیده‌ای را که از ایمان و عشق، حرمت، ستایش، مهر خواهر و برادر، اشتراک در عقیده، خویشاوندی دو روح، شرکت در تحمل رنج‌ها و سختی‌های سرنوشت و بالاخره همسفر بودن، گام به گام، لحظه به لحظه، در طول راه حیات و برخوردار بودن از یک سرچشمه محبت و الهام و ایمان ترکیب شده است، وصف کرد؟
پس علی چرا خاموش است؟ بیست و پنج سال از سنش می‌گذرد و فاطمه نیز هنگامش رسیده است، نه سال یا نوزده سال؟
 
به عقیده من محظور علی روشن است. فاطمه خود را وقف پیغمبر کرده است، خود را مادر پدرش می‌داند و همه کاره خانه او. دختری را که این چنین به دامن پدر آویخته که گویی نمی‌توان از او جدایش کرد چگونه علی می‌تواند از این خانه ببرد؟ او را از محمد بخواهد؟ علی خود در این احساس زهرا با او شریک است.
ناگهان وضع تغییر کرد، عایشه به خانه پیغمبر آمد، پیغمبر برای نخستین بار در عمرش و برای آخرین بار، همسری جوان و سرشار شور و شوق زندگی تازه یافته است.
فاطمه کم‌کم احساس می‌کند که زن جوان پدرش، جانشین خدیجه، و جانشین خود او می‌شود - هر چند نه در قلب پدر، در خانه پدر بی‌شک. و علی نیز احساس می‌کند که لحظه‌ای که تقدیر مقرر کرده است فرا می‌رسد. 
 
پسری که از کودکی در خانه محمد بزرگ شده و سراسر جوانیش را در راه مبارزه و عقیده گذرانده است و فرصت آن را نیافته که چیزی بیاندوزد، چیزی به دست آورد: او در این دنیا جز فداکاری‌هایی که در راه محمد و ایمان محمد کرده است هیچ سرمایه‌ای ندارد. سرمایه؟ نه، حتی یک خانه، اثاث یک زندگی فقیرانه. هیچ.
در عین حال، او را می‌بینیم که نزد پیغمبر آمده است، کنارش نشسته است و سر به زیر افکنده با سکوت و شرم زیبای خویش با وی سخن می‌گوید.
چه کاری داری پسر ابی طالب؟ با آهنگی که از شرم نرم و آرام شده بود، نام فاطمه دختر رسول خدا را می‌برد. پیغمبر بی‌درنگ: مرحبا و اهلا. فردا در مسجد از او پرسید: چیزی در دست داری؟ هیچ، رسول خدا. زرهی که در جنگ بدر به تو دادم کو؟ آن پیش من است، رسول خدا. همان را بده علی به شتاب رفت و زره را آورد و به پیغمبر داد. و پیغمبر دستور داد تا آن را در بازار بفروشد و با بهای آن، زندگی جدیدی را بنا کند. عثمان زره را به درهم خرید. پیغمبر اصحابش را فرا خواند؛ جلسه عقد، خطبه خواند:
« فاطمه دختر پیغمبر بر چهار مثقال نقره، طبق سنت قائمه و فریضه واجبه...».
پیغمبر ‌ام‌سلمه را خواست تا عروس را تا خانه علی همراهی کند و سپس بلال اذان عشا را گفت و پیغمبر پس از نماز به خانه علی رفت، ظرفی آب خواست و در حالی که آیاتی از قرآن می‌خواند دستور داد عروس و داماد از آن بنوشند و سپس خود با آن وضو گرفت و بر سر هر دو پاشید. خواست برگردد که فاطمه به شدت گریست - نخستین باری است که از پدر جدا می‌شود. پیغمبر او را با این کلمات آرامش می‌دهد: تورا نزد نیرومند‌ترین مردم در ایمان و بیشترینشان در دانش و برترین‌شان در اخلاق و بلندترین‌شان در روح ودیعه نهاده‌ام. اکنون این «ودیعهُ محمد» فصل دوم زندگیش را آغاز می‌کند. و تقدیر، برای عزیز‌ترین و دیعه انسان، رنج‌ها و سختی‌های تازه‌ای ارمغان می‌آورد.
 
 
فاطمه و سختی‌های زندگی
فاطمه دستاس می‌کند، نان می‌پزد، در خانه کار می‌کند و بارها او را دیده‌اند که از بیرون آب می‌آورد... و علی که جلال و عظمت فاطمه را می‌شناسد و گذشته از آن، او را به چندین مهر، دوست می‌دارد و می‌داند که سختی‌های زندگی و آزارهایی که از کودکی دیده است او را ضعیف ساخته است از این همه سختی و کاری که وی بر خود روا می‌دارد رنج می‌برد.
روزی با لحن مهربان همدردی می‌گوید:
«زهرا، خودت را چندان به سختی انداخته‌ای که دل مرا به درد می‌آوری، خدا خدمتکاران بسیاری نصیب مسلمین کرده است، برو و از رسول خدا یکی بخواه تا تو را خدمت کند».
فاطمه سراغ پدر می‌رود.
چه کاری داری دخترکم؟
آمدم به تو سلامی بکنم...
و برگشت، به علی گفت شرم داشتم که از پدر چیزی بخواهم.
علی که سخت به هیجان آمده بود فاطمه را یاری کرد، همراه فاطمه نزد پیغمبر بازگشت و خود از جانب او سوال را مطرح کرد و پیغمبر بی‌درنگ و قاطع، پاسخ گفت:
- نه به خدا، اسیر جنگ را به شما نمی‌بخشم که شکم اهل صفه را گرسنه بگذارم و چیزی نیابم که به آنان بدهم؛ فقط می‌فروشم و با پول آن گرسنگان صفه را می‌بخشم.
و علی و فاطمه سپاس گفتند و دست خالی بازگشتند.
شب شد و زن و شوی در خانه خشک و خالی خویش آرمیدند و پیش از آن که به خواب روند، هر دو ساکت به سوالی که از پیغمبر کرده بودند، می‌اندیشیدند.
و پیغمبر تمام روز را به پاسخی که به عزیز‌ترین کسانش داده بود می‌اندیشید.
ناگهان در باز شد و پیغمبر.
تنها، از تاریکی شب، شبی سرد که علی و فاطمه را در بستر می‌لرزاند.
دید که این دو پارچه‌ای نازک بر روی خود کشیده‌اند و چون بر سرشان می‌کشند پاها‌شان بیرون می‌ماند و چون پاها را می‌پوشانند سرهاشان.
با گذشت مهرآمیزی دستور داد:
از جاتان تکان نخورید.
سپس افزود: نمی خواهید شما را از چیزی خبر کنم که از آن چه از من در خواست کردید بهتر است؟
چرا، ‌ای رسول خدا
آن «کلماتی» است که جبرئیل به من آموخت: پس از هر نماز ده بار الله را تسبیح کنید و ده بار حمد و ده بار تکبیر و چون به بسترتان آرام گرفتید، سی و چهار بار تکبیر کنید و سی و سه بار حمد و سی و سه بار تسبیح....
یک بار دیگر فاطمه این چنین درس گرفت. یک بار دیگر با ضربه‌ای نرم که تا عمق هستی‌اش را خبر کرد آموخت که: او فاطمه است!
فاطمه، به تصریح شخص وی، یکی از چهار چهره ممتاز زن در تاریخ انسان است: مریم، آسیه، خدیجه و در آخر: فاطمه.
چرا در آخر؟
کامل‌ترین حلقه زنجیر تکامل، در همه موجودات، در طول زمان و در همه دوره‌های تاریخ، آخرین و نیز در انبیا، آخرین، و فاطمه، از زنان مثالی جهان، آخرین.
ارزش مریم به عیسی است که او را زاده و پرورده؛ ارزش آسیه (زن فرعون) به موسی است که او را پرورده و یاری کرده؛ ارزش خدیجه به محمد است که او را یاری کرده و به فاطمه که او را زاده و پرورده است.
و ارزش فاطمه؟
چه بگویم؟
به خدیجه؟ به محمد؟ به علی؟ به حسین؟ به زینب؟ به خودش!!
 
 
فاطمه و فراق پدر
چرا از میان همه اصحاب، همه خویشاوندان نزدیکش و حتی همه دخترانش، تنها خانه فاطمه باید در مسجد باشد و دیوار به دیوار خانه او؟ آن چنان که گویی یک خانه است و یک خانه بود. خانه محمد، خانه فاطمه است، خانواده محمد یعنی خانواده‌ای که در آن، علی پدر است و فاطمه مادر و حسین پسر و بالاخره زینب، دختر.
و اکنون دیگر پدرم سخن نمی‌گوید، در خانه عایشه، دیوار به دیوار خانه من افتاده است، سرش بر دامن علی است، لب‌هایش دارد بسته می‌شود، بیشتر با چشم‌هایش دارد با من حرف می‌زند: من دیگر تاب این همه بیچارگی را ندارم. او پدر من است. من مادر او بودم. اگر او مرا در این شهر با اینها تنها بگذارد؟
نگاهش را از من بر نمی‌گیرد بیشتر از همه نگران من است، در چهره من خواند که چه می‌کشم. دلش بر من سوخت. فاطمه، دخترش، کوچکترین دخترش، و محبوب‌ترین دخترش. با چشم به من اشاره کرد. سرم را به روی صورتش خم کردم، در گوشم گفت که این بیماری مرگ است، من می‌روم. سرم را برداشتم، بدبختی و مصیبت چنان بر سرم هجوم آوردند که ناتوان شدم. مصیبت بودن و داغ ماندن من پس از پدر، نزدیک بود قلبم را پاره کند. چرا این خبر را تنها به من می‌دهد؟ من که در تحمل آن از اینها همه عاجزترم. اما او همچنان نگاهش را به من دوخته است، دلش بر پریشانی دختر کوچکش - که همچون طفلی به او محتاج است - سوخت، باز اشاره کرد، گویی دنباله سخنش را می‌خواهد بگوید:
اما تو دخترم نخستین کسی خواهی بود از خانواده من که از پی من خو اهی آمد و به من خواهی پیوست.
سپس افزود: خوشنود نیستی که پیشوای زنان این امت باشی، فاطمه؟
چه تسلیت بزرگی. کدام مژده‌ای است که بر آتش این مصیبت آب سردی بپاشد؟ جز همین، خبر مرگ من، آفرین پدر. چه خوب می‌دانی که چگونه باید فاطمه را تسلیت بخشی.
عشق فاطمه به محمد بسیار نیرومند و مشتعل‌تر از احساس دختری است که پدرش را عاشقانه دوست می‌دارد. چه، این دختر مادر پدرش نیز بود. وهمدم غربت و تنهایی‌اش، تسلیت رنج‌ها و غم‌هایش، همرزم جهادش، هم زنجیر حصارش، آخرین دخترش، فرزند کوچک نیمه دوم عمر پدرش، خردسال‌ترین دخترش و در سال‌های آخر زندگی، تنها فرزندش؛ پس از مرگ، تنها بازمانده‌اش. تنها چراغ عترتش، عمود تنهای خاندانش و بالاخره تنها مادر فرزندانش، ذریه هایش، همسر علی‌اش، «فاطمه‌اش».
و فاطمه، پدر را آنچنان دوست می‌داشت که با دختری که با پدر عشق می‌ورزد یکی نیست.
 
فاطمه و مبارزه 
فاطمه راه رفتن را در مبارزه آموخته است و سخن گفتن را در تبلیغ و کودکی را در مهد طوفان نهضت به سر آورده و جوانی را در کوره سیاست زمانه‌اش گداخته است. او یک زن مسلمان است: زنی که عفت اخلاقی او را از مسئولیت اجتماعی مبرا نمی‌کند. اکنون چند ساعتی است که از دفن پیغمبر می‌گذرد، در خانه او، علی با چند تن از بنی‌هاشم و یاران محبوب و عزیز پیغمبرکه به او وفادارند جمع شده‌اند، به نشانه نفی آنچه در سقیفه روی داده است و سرپیچی از بیعتی که همه را بدان می‌خوانند. در مسجد، خلیفه خطبه ولایت خویش را خوانده و از مردم بیعت گرفته و عمر، کارگزار سیاست، تلاش بی‌اندازه می‌کند تا چند ناهمواری دیگر را که مانده است از پیش پای حکومت وی برگیرد و راه را بکوبد.
 
و اکنون فاطمه، شخصاً به سراغ آنها می‌رود؛ هر شب، همراه علی، به مجالس آنها سر می‌زند. با آنها حرف می‌زند، فضایل علی را یکایک بر می‌شمارد، سفارش‌های پیغمبر را یکایک به یادشان می‌آورد، با نفوذ معنوی، شخصیت بزرگ انسانی، آگاهی سیاسی، شناخت دقیقی که از اسلام و روح و آرمان‌های اسلام دارد و بالاخره قدرت منطق و استدلال استوار خویش، حقانیت علی را ثابت می‌نماید و نشان می‌دهد بطلان انتخاباتی را که شده است. اثبات می‌کند فریبی را که خورده‌اند.آشکار می‌سازد و عواقبی را که براین شتابزدگی سطحی و غافل گیری سیاسی بار خواهد شد بر می‌شمارد و آنان را از آینده ناپایدار و تیره‌ای که در انتظار اسلام و رهبری امت است بیم می‌دهد.
راویان تاریخ که این داستان را نقل می‌کنند حتی یک بار هم نشان نمی‌د هند که در مجلس در برابر منطق فاطمه و تفسیر و تلقی‌ای که از این حادثه دارد، مقاومت کرده باشند، همگی به او حق می‌دادند، همه به لغزش بزرگ خویش پیش او اعتراف می‌کردند، همه فضیلت علی و حقیقت او را اقرار داشتند و فاطمه از آنها قاطعانه می‌خواست که
«شما ابوالحسن را بر باز گرفتن حقی که در راه آن می‌کوشد یاری کنید».
اما همگی عذر می‌آوردند...
 
پر کشیدن فاطمه
(سرانجام) روح آزرده او - همچون پرنده‌ای مجروح که بال‌هایش را شکسته باشند- در سه گوشه غم زندانی و بی‌تاب است: چهره خاموش و درد مند همسرش، سیمای غم‌زده فرزندانش و خاک سرد و ساکت پدر، گوشه خانه عایشه.
فاطمه این چنین زیست و این چنین مرد و پس از مرگش زندگی دیگری را در تاریخ آغاز کرد. در چهره همه ستمدیدگان که بعدها در تاریخ اسلام بسیار شدند هاله‌ای از فاطمه پیدا بود. غصب شدگان، پایمال شدگان و همه قربانیان زور و فریب، نام فاطمه را شعار خویش داشتند. یاد فاطمه، در توالی قرون، پرورش می‌یافت و در زیر تازیانه‌های بی‌رحم و خونین خلافت‌های جور و حکومت‌های بیداد و غصب، رشد می‌یافت و همه دلهای مجروح را لبریز می‌ساخت.
این است که همه جا در تاریخ ملت‌های مسلمان و توده‌های محروم در امت اسلامی، فاطمه منبع الهام آزادی و حق خواهی و عدالت طلبی و مبارزه با ستم و قساوت و تبعیض بوده است. از شخصیت فاطمه سخن گفتن بسیار دشوار است ، فاطمه یک زن بود، آنچنان که اسلام می‌خواهد که زن باشد. "تصویر سیمای" او را پیامبر، خود رسم کرده بود واو را در کوره‌های سختی و فقر و مبارزه و آموزش های عمیق و شگفت انسانی خویش پرورده و ناب ساخته بود.
وی در همه ابعاد گوناگون "زن بودن" نمونه شده بود. مظهر یک "دختر"، در برابر پدرش. مظهر یک "همسر"، در برابر شویش. مظهر یک "مادر" ، در برابر فرزندانش. مظهر یک "زن مبارز و مسئول"، در برابر زمانش و سرنوشت جامعه‌اش. وی خود یک "امام" است. یعنی یک نمونه مثالی، یک تیپ ایده آل برای، یک "اُسوه" یک "شاهد" برای هر زنی که می‌خواهد "شدن خویش" را خود انتخاب کند.
او با طفولیت شگفتش، با مبارزه مدامش در دو جبهه خارجی و داخلی در خانه پدرش، خانه همسرش، در جامعه‌اش، در اندیشه و رفتار و زندگیش، "چگونه بودن" را به زن پاسخ می‌داد. نمی‌دانم از او چه بگویم؟ چگونه بگویم؟ خواستم از "بوسوئه" تقلید کنم، خطیب نامور فرانسه که روزی در مجلسی با حضور لوئی، از "مریم" سخن می‌گفت. گفت، هزار و هفتصد سال است که همه سخنوران عالم درباره مریم داد سخن داده‌اند. هزار و هفتصد سال است که همه فیلسوفان و متفکران ملتها در شرق و غرب، ارزشهای مریم را بیان کرده‌اند. هزار و هفتصد سال است که شاعران جهان، در ستایش مریم همه ذوق و قدرت خلاقه‌شان را بکار گرفته‌اند. هزار و هفتصد سال است که همه هنرمندان، چهره نگاران، پیکره سازان بشر، در نشان دادن سیما و حالات مریم هنرمندیهای اعجازگر کرده‌اند. اما مجموعه گفته‌ها و اندیشه‌ها و کوشش‌ها و هنرمندی‌های همه در طول این قرنهای بسیار، به اندازه این یک کلمه نتوانسته‌اند عظمت‌های مریم را باز گویند که:
"مریم مادر عیسی است".
و من خواستم با چنین شیوه‌ای از فاطمه بگویم، باز درماندم
خواستم بگویم: فاطمه دختر خدیجه بزرگ است دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم که: فاطمه دختر محمدۖ است دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم که: فاطمه همسر علی است دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم که: فاطمه مادر حسنین است. دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم که: فاطمه مادر زینب است. باز دیدم که فاطمه نیست.
نه، اینها همه هست و این همه فاطمه نیست.
فاطمه، فاطمه است...


تاريخ : یکشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۵ | | نویسنده : کتابدار |
           

 

 داستان کتاب درباره چند خانواده هست خانواده دونفره مایکل و همسرش که هر دو قربانی بداخلاقی پدر و مادر هستند -خانواده خالد و همسرش خدیجه که هر دو دانشجوی دکتری و اهل لهستان هستند -خانواده پرفسورداگلاس  که مدتهاست در پی شناخت دین هستند .خانواده خانم مارگارت و خانواده آرتور و خانواده آقای حکیمی و اخر هم خانم کریستین  بهتره اول درباره این خانواده ها توضیح داده بشه طبق مطالب کتاب تا به مطلب اصلی رمان پرداخته بشه یعنی انسانهایی که از پوچی و مادی گری خسته شدند و در پی چیز دیگری هستند این انسانها ایمانی درونی دارند اما تا وقتی ایمان همراه آگاه نباشه انسان آرامشی نداره افراد با ایمانی که قربانی شیطان صفتها میشوند اما با امید به آینده در پی منجی هستند که اونها را رهایی بده و اون منجی کسی نیست جز مهدی موعود اما معرفی خانواده ها 

خانواده مایکل هر دو انگلیسی مایکل قربانی بداخلاقی مادر شده و پدرش که مردی معتقد مسیحی بود را از دست میده  و با افسردگی دست و پنجه نرم میکنه /ماری دختری که قربانی بداخلاقی پدر شده و فراری شده از خانه

خالد و همسرش لهستانی  و دانشجوی دکتری ادیان افرادی با ایمان و آگاهی فراوان

خانواده پرفسور انگیسی هستند اما در زمان انقلاب اسلامی ایران ایران بوده و پرفسور از طریق مطالعات همسرش در باره فلسفه کربن که این فلسفه به نقش ولایت اشاره داره  به دین علاقه مند شده و به طور پنهانی مسلمان میشند

خانواده خانم مارگارت پسر خانم مارگارت کشیشی بود که به خاطر مطالعه انجیل برنابا مورد توبیخ قرار گرفته و از دین زده شده و در دانشگاهی به تدریس اسلام شناسی مشغول شده بود اما به دلیل تنهایی مادر به لندن بر میگردد

خانواده آقای ارتور خانواده ای یهودی که پسرخودشون رو بخاطر حسادت و پوچی گرایی خواهر ارتور که دیگه کمک به اسرائیل و خون و خونریزی قانعش نمیکرد از دست دادند و در این میان دوست پسرشان قربانی ویلیام یه انسان شرور و هم جنس باز میشود و در آخر با خواب همسر ارتور دوست پسررشان که در زندان هم در امان نبوده آزاد و خواهر ارتور به خاطر مصرف بیش از حد کراک تصادف کرده و میمیرد

خانواده آقا رضا پسری مسیحی و ایرانی پدرش مشروب فروش قبل از انقلاب بوده رضا برای ادامه تحصیل در رشته الکترنیک به لندن آمده و بخاطر تنهایی به مطالعه روی اورده  میاورد و در نهایت با آگاهی کامل مسلمان شده و مادر خود رو هم مسلمان کرده اما پدر بخاطر تعصبات ابا اجدادی در دین خودش باقی مونده

خانواده اقای حکیمی اهل عراق اقای حکیمی اخوندی هست که در قم درس خونده و به دیدن پسرش که دیپلماتی در لندن هست به لندن آمده و در مرکز فرهنگ اسلامی با خانم اقای ارتور آشنا شده یعنی خانم اقای ارتور نزد اون به دین اسلام روی آورده

و اما کریستین که بازیگر هالیود می باشد که از این راه میلیادها دلار پول به دست آورده ولی باز احساس پوچی میکرده

و حالا تصور کنید در این رمان این خانواده ها با ادیان و فرهنگ های مختلف  باهم به بحث مینشیند جلسات  هر نوبت در منزل یکی هست .ماجرای کتاب از خواب مایکل که عیسی مسیح رو در خواب میبینه شروع میشه عیسی مسیح دو آیه از قران رو میخونه و میگه که من نه به سلیب کشیده شدم نه من رو کشتند من به نزد خدا عروج کردم و زمانی با مولایم خواهم امد مایکل به دنبال یافتن این امر که معنی این جملات چیست به نزد خانواده خانم مارگارت میرود و در اونجا پسر خانم مارگارت خواستار این میشه که با خالد و همسرش هم ملاقات کنه اونها در هاید پارک همدیگر رو میبینن و بحث شروع میشه از امر به معروف و نهی از منکر و سپس به جمله حضرت عیسی میرسند مولایم آیا حضرت محمد هست ؟که خالد شروع به توضیح میکنه در جلسه بعد پرفسور و خانوادش هم ملحق میشند و در باره جنگ غزه بحث میشه و از دولتهایی که مادی گرایی و سرلوحه خود قرار دادند در طی این جلسات بحث انسجام میگیره و به حضرت مهدی میرسند در باره ولایت و عصر ظهر و وقایع عصر ظهور و بعد از ظهور و درباره چیزی که انسان امروزی به اون نیاز داره بحث میشه اگر در اینجا من بخام به تمام گفتارها اشاره کنم باید طوماری نوشته بشه اما خلاصه وار بیان میکنم .درباره مادر حضرت مهدی ملیکا یا همون نرگس که چطور به  به اسلام روی میاره اینکه ملکیا یکی از نوادگان شمعون یکی از حواریون حضرت عیسی بوده که برحسب خواست خداوند و خوابی که میبینه مهر حضرت حسن عسگری در دلش میشینه و اون مریض میشه و در پی خوابی که میبینه به صورت یک برده به مدینه اورده میشه و بعد حضرت مهدی به دنیا میاد حضرت مهدی که در رحم مادر سوره قدر رو میخونده  و بعد از تولد سجده میکنه و بعد از عمر طولانی ایشون که چطور ادمی این همه عمر میکنه و اونها به این نتیجه میرسند که اگر با چشم مادی نگاه کنند بله امکان نداره اما اگر با چشم معنوی نگاه کنند چرا امکان داره بعد مساله سفیانی مطرح میشه سفیانی از نودگان ابوسفیان ملعون هست که با جمع کردن  نزدیکانش در خاورمیانه اتشی به پا میکنه کودتا میکنه و تمام عرب ودر سوریه و عربستان فتنه ها به پا میکنه و سران غرب هم از اون دفاع میکنند بخاطر منافع خودشون تا اینکه کسی از ایران محمد نامی به مقابله او میره و کشته میشند و وقتی که ظلم به نهایت میرسه نوایی به گوش میرسه که اگر آدم رو میشناسید من فرزند ادمم اگر ابراهیم رو میشناسید من فرزند ابراهیم تا میرسه به نام مبارک حضرت مهدی به گفته منابع موثق در این کتاب این نوا به همه زبان ها شنیده میشه حضرت مهدی در مدینه پای میزاره اما سفیانی به سراغش میفرسته و ایشون با یکی به مکه میرند و منتظر یارانشون 313نفر میمونند این افراد از همه نقاط جهان به سوی حضرت مهدی روانه میشند و  مطلب جالب اینکه اسامی این افراد هست بالاخره سفیانی در بیابان نابود میشه و یک سوم مردم جهان از بین میرند و این یعنی حرج و مرج از هر لحاظ امام در بیت المقدس به نماز می استه و بعد مسیح میاد و مسیح ریشه ظلم در فلسطین رو میکنه و حکومت امام شروع میشه حکومت سبز .اما بحث به اینجا میرسه بعد از این همه حرج و مرج جکومت سبز و آبادانی چطور ؟ درسته که همه چیز نابود شده اما گنج هایی هستند مثل گنج سلیمان و بسیار گنج در زمین که از دست این انسان طماع به دور هستند و امام با اونها عدالتی برقرار میکنه و در ضمن انسان به چنان آگاهی میرسه که خودش به حق خودش قانع باشه و این چنین برابری برقرار و ظلم ریشه کن میشه و در اخر همه این خانواده ها به دین اسلام روی آورده و به آرامشی میرسند

نکته جالب در این کتاب تاریخ ها و مکان های دقیق و جالبتر اینکه وضع نابهنجار غرب غربی که ایران رو تروریست میدونه و جماعتی که نا دانسته  ذهنیت بد از ایران دارند ولی خودشون بخاطر فشار های اقتصادی و فرهنگی و بخاطر طمع و ظلم و مادی گری که میگند ماوراء وجود نداره و هر چه هست اینجاست هم چون انسانهای اولیه زندگی میکنند افکاری که بجای تکامل پس رفت کرده وشاید شیطان خدایی میکند در انجاها ولی مردمانی در این کشورها خسته از مادیات به دنبال گمشده خودشون هستند

رمان متنش کشش لازم رو نداشت اما نسبتا خوب بود به نظر بنده رمانهایی مثل رویای نیمه شب سالاری و این کتاب و امسال اینها لازم هستند چون برای قشری که به رمان علاقه مند هستند نه به کتاب دینی که مطالب سنگین مطرح میکنند این کتابها در حالت گفتگو محور و ساده بیان میکنند.



تاريخ : پنجشنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۵ | | نویسنده : کتابدار |

نمایشگاه 

از انقلاب 57 چه میدانید

 

قصه و نقاشی

 

مسابقه نقاشی

 

 

مسابقه روزنامه دیواری

 

 

قصه برای کلاس سومی ها قصه شاه و اژدها

 

مسابقه نقاشی نوجوانان



تاريخ : چهارشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۵ | | نویسنده : کتابدار |

دانش آموزان سوم ابتدایی مدرسه شهید محمدی که  قصه شاه و دیو برایشان بازگو شده بود روز بعد به کتابخانه تشریف آورند تا نقاشی  قصه را کشیده و جایزه ببرند./

 

 

 

 

 



تاريخ : دوشنبه هجدهم بهمن ۱۳۹۵ | | نویسنده : کتابدار |

مسابقه روزنامه دیواری

 

مسابقه روزنامه دیواری بین دانش آموزان مدرسه شهید بایرامی برگزار گشته که این گروه روزنامه دیواری رو درکتابخانه ساختند روزنامه دیواری ها در بیست و دوم بهمن جمع آوری و از بین آنها بهدو روزنامه دیواری انتخاب و هدایایی اهدا خواهد گشت

 

 

 

 



تاريخ : دوشنبه هجدهم بهمن ۱۳۹۵ | | نویسنده : کتابدار |

مسابقه نقاشی به مناسبت دهه فجر

 

 

 

 

 

 



تاريخ : شنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۵ | | نویسنده : کتابدار |

جمع خوانی کتاب پرواز 4721

 

در اولین روز دهه فجر کتاب پرواز 4721 با دانش آموزان کلاس پنجم مدرسه شهید محمدی جمع خوانی گشت

 

 

 

 

 

 



تاريخ : چهارشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۵ | | نویسنده : کتابدار |

نمایشگاه به مناسبت دهه فجر

 

 

 

 

 

 

 

 



تاريخ : سه شنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۵ | | نویسنده : کتابدار |
 

از انقلاب 57 چه میدانید؟

 

امروز مورخ 7بهمن95 با اعضای حاضر در کتابخانه درباره انقلاب بحث شد تا بفمیم برای ایام دهه فجر چکار باید کرد؟ نمایشنامه ای خوانده شد نمایشنامه حاکم و اژدها .حاکم یه شهر که لباس اژدها تن یه نفر میکنه تا مردم بترسند حاکمی که حاصل دسترنج مردم رو میگیره و اونها حق اعتراض ندارند از ترس ولی بالاخره یک روز یکی ا زمردم صدای حاکم رو میشنوه که با اژدها صحبت میکرده میفهمه که اژدها نیست ولی میدونه اگه به مردم بگه مردم باور نمیکنن برای همین هر شب یک عدده رو میاره تا ببینن اژدهایی در کار نیست و این مردم وقتی متحدد میشند علیه حاکم انقلاب میکنن حاکم رو بیرون میکنند و آزادانه زندگی میکنند وقتی خوانش نمایشنامه تمام شد از اعضا خواسته شد تا برداشتشون رو بیان کنند و بخوبی بیان کردند اما حرفی از انقلاب زده نشد یکی از اعضا گفت این همون کاری هست که گاندی کرد گاندی مردمش رو آزاد کرد و الان احترام زیادی براش قائل هستند .پرسیدم معادل گاندی تو کشورمون کیه ؟ فکر کردند و فکر کردند گفتند منظورتون چیه ؟  کتاب پرواز 4721 رو آوردم و گفتم منظورم اینه کی این کتاب رو خونده و گفتند هیچ کس اون کتاب ماجرای دوازده تا بیست و دو بهمن رو بصورت داستانی و شیرین و مستند بیان کرده .گفتم معادل گاندی روح الله خمینی هست و خلاصه کتاب بازگو شد علاقه مند شدند و امروز پنج تا کتاب درباره انقلاب و امام امانت برده شد .فاطمه عزیر از اعتصاب و انقلاب مدنی گاندی میگفت اما از اعتصاب مردمش از زجر مردمش بی خبر بود بعد از تمام بحث ها از اعضا خواسته شد نقاشی بکشند در باره انقلاب و حاصل شد تصور زیر

 



تاريخ : پنجشنبه هفتم بهمن ۱۳۹۵ | | نویسنده : کتابدار |



تاريخ : سه شنبه پنجم بهمن ۱۳۹۵ | | نویسنده : کتابدار |
نتیجه تصویری برای خبر خبر

 

 

 

روز 12 بهمن 95 به مناسبت اغاز دهه فجر عضویت رایگان می باشد لذا از اهالی محترم خواهشمند است تا روز مقرر با به همراه داشتن یک قطعه عکس و پرداخت 500تومان هزینه صدور کارت عضویت در کتاب حضور یافته و با عضویت در کتابخانه از امکانات آن بهره مند گرددند ./



تاريخ : سه شنبه پنجم بهمن ۱۳۹۵ | | نویسنده : کتابدار |

دو مورد از کتابهای طرح کتابخوان ماه در کتابخانه موجود می باشند که معرفی آنها در زیر آمده است

اسماعیل

نوشته: امیرحسین فردی

انتشارات: سوره مهر

اسماعیل

 

خلاصه رمان اسماعیل

اسماعیل، در کودکی پدرش را از دست داده، همیشه از مدرسه فراری است و مادرش به سختی او را تا کلاس پنجم در مدرسه نگه داشته است. او در قنبرآباد محله ای در پایین شهر زندگی می کند و پاتوق همیشگی اش قهوه خانه علی خالدار است که در آنجا، هم بچه ها را می بیند، هم تلویزیون تماشا می کند و هم کتاب می خواند؛ داستان های عشقی و پلیسی.

اسماعیل پس از مدت ها ولگردی و پرسه زنی در خیابان ها به واسطه یکی از آشنایان علی خالدار در بانک مشغول کار می شود. بدین ترتیب پس از مدتی وضع زندگیش بهتر از گذشته می شود. چیزی از شروع کارش در بانک نمی گذرد که با سارا دختری دبیرستانی آشنا می شود و دل به او می بندد. برایش نامه می نویسد و تلفنی با هم صحبت می کنند. اولین قرار ملاقاتشان را در پارک می گذارند. اما پدر سارا سر می رسد و کار به کتک کاری و کلانتری می کشد و اسماعیل ضمن تعهد آزاد می شود. اسماعیل پس از مدتی علافی و سرگردانی به مسجد روی می آورد. آنجا با جواد، مسئول کتابخانه آشنا می شود. او هم کتاب می خواند و هم در کارها به جواد کمک می کند. اسماعیل که حالا با بیش تر وعاظ تهران آشنا شده، می کوشد همیشه خود را به جلسه سخنرانی آنها برساند. جواد از شاه و سرسپردگی های او به آمریکایی ها می گوید، از مرجعیت و از امام خمینی(ره) و از مخالفت آنها با شاه و از تبعید امام به نجف. جواد کتاب های ممنوعه ای به اسماعیل می دهد تا بیش تر بداند. قرار است نمایشنامه حرّ در مسجد اجرا شود. جواد نقش حرّ را دارد. مسجد در هنگام اجرای نمایشنامه شلوغ است. چند ماشین گاردی آمده اند. افسری با بلندگو خادم مسجد را صدا می زند افسر، خادم را به علت دیر آمدن زیر مشت و لگد می گیرد. اسماعیل طاقت نمی آورد، بلندگو را از دست افسر می گیرد و با آن یکی دو ضربه به سرش می کوبد. خون از پیشانی افسر جاری می شود... اسماعیل فرار می کند. اول به خانه جواد رفته کتاب ها و اعلامیه های او را پنهان می کند سپس به خانه خودشان می رود و کتاب ها و اعلامیه های خود را زیر پله جاسازی می کند و نامه های سارا را می سوزاند و از راه پشت بام به امامزاده پناه می برد.

با شنیدن صدای غریبه هایی که به امامزاده نزدیک می شدند، وارد دریچه ای می شود که راه پله هایی باریک و تاب دار دارد و به مأذنه می رسد. ناگهان بوی باروت به مشام می رسد و قطره های خون همراه با کُرک و پر کبوترها به اطراف می پا شد و صورت اسماعیل را سرخ می کند. اسماعیل شاخه نازک گردویی را که در نزدیکی اش هست می گیرد و خود را رها می کند، شاخه می شکند و اسماعیل با پهلو می اُفتد در حفره گوری که از گل و برفابه پر شده است.



تاريخ : سه شنبه پنجم بهمن ۱۳۹۵ | | نویسنده : کتابدار |

جنایت و مکافات؛

نوشته: فئودور داستایفسکی

ترجمه: مهری آهی

جنایت و مکافات

خلاصه کتاب جنایت و مکافات

غروب یکی از روزهای اوایل ژانویه راسکلنیکف دانشجوی حقوق از خانه خود در پترزبورگ پا به کوچه گذاشت. خوشبختانه وقتی از پله‌های ساختمانی که اتاقکی در آن اجاره کرده بود پایین می‌آمد صاحبخانه‌اش او را ندید. چون ماه‌ها بود که اجاره‌اش را نداده بود. راسکلنیکف به خانة پیرزنی نزولخوار به نام آلیونا ایوانوونا می‌رفت تا گرویی بدهد و پولی بگیرد. در راه به کاری که مدت‌ها بود می‌خواست انجام دهد فکر می‌کرد. با خود گفت: از چه مزخرفاتی می‌ترسم. مردم چون می‌ترسند از توانایی خود استفاده نمی‌کنند. اما من چون زیاد حرف می‌زنم کاری نمی‌کنم. ولی عرضه این کار را دارم؟

راسکلنیکف چشمانی زیبا و پررنگ، موهایی خرمایی، قدی بلند و اندامی باریک داشت. دو روز بود که چیزی نخورده بود. لباسش آنقدر کهنه بود که روزها خجالت می‌کشید بیرون برود. راه زیاد دور نبود. بارها قدم‌هایش را تا خانه پیرزن شمرده بود: 706 قدم بود. به خانۀ بسیار بزرگی که آپارتمان پیرزن در آن بود رسید. ساکنان آن ساختمان که سه چهار دربان داشت کارمندها و کارگرهای مختلف بودند. راسکلنیکف هیچ کدام از دربان‌ها را ندید. همسایۀ پیر‌زن در طبقۀ‌ چهارم داشت اسباب‌کشی می‌کرد و فقط پیرزن در طبقۀ چهارم زندگی می‌کرد. فکر کرد: پس فرصت خوبی است. زنگ زد. پیرزن با شک و تردید از لای در نیمه باز او را ورانداز کرد ولی وقتی درپاگرد، باربرها را دید، در را کامل باز کرد و راسکلنیکف وارد آپارتمان شد.

پیرزن شصت ساله، نحیف با چشمانی شرور و موهای سپید بود و مرتب سرفه و ناله می‌کرد. با بی‌اعتمادی نگاه کرد. راسکلنیکف خود را معرفی کرد و گفت مثل یک ماه پیش باز گرویی آورده است. پیرزن او را به اتاقی برد و راسکلنیکف تمام چیزهای اتاق را فوری نگاه کرد و به ذهن سپرد: مبل کهنه، میز، میز‌آرایش و آینه، چند صندلی و قاب‌های عکس. کف اتاق از تمیزی برق می‌زد و راسکلنیکف فکر کرد این کار خواهر نیمه خل پیرزن لیزاوتا است که با پیرزن زندگی می‌کرد و از او می‌ترسید و مطیعش بود. آپارتمان پیرزن دو اتاق داشت، تخت و اتاق خوابش در اتاق دیگر بود و آن طرف نیز آشپزخانه قرار داشت. راسکلنیکف با لحنی مهربان گفت: گرویی آورده‌ام. ایناهاش! و ساعتی نقره‌ای را به پیرزن داد. پیرزن گفت: مهلت گرویی قبلی‎ات سه روز پیش تمام شد.

راسکلنیکف گفت گرویی را نفروشد و باز هم صبر کند نزولش را می‌دهد. پیرزن گفت: چیزهای بی‌خودی می‌آوری. بابت این ساعت یک روبل و نیم بیشتر نمی‌دهم. نزولش را هم الان برمی‌دارم. راسکلنیکف چون از آمدن منظور دیگری داشت با عصبانیت قبول کرد. پیرزن کلیدی درآورد و به اتاق خوابش رفت. راسکلنیکف گوش‌هایش را تیز کرد و صدای باز شدن گنجه را شنید. با خود فکر کرد: کلید در جیب راستش است. دسته کلید از حلقه‌ای آویزان است اما یک کلید دارد که از همه بزرگتر است. حتماً یک صندوقچة دیگر هم دارد.

پیرزن با پول‌ها برگشت. بابت نزول یک ماه 15 کوپیک و بابت نزول گرویی قبلی 20 کوپیک کم کرد و یک روبل و 15 کوپیک به او داد. راسکلنیکف پول را گرفت و خواست چیزی بگوید اما انگار خودش هم نمی‌دانست چه می‌خواهد. گفت: شاید همین روزها یک گرویی دیگر آوردم. و پرسید: شما همیشه خانه هستید؟ خواهرتان نیست؟ پیرزن پرسید: با او چه کار دارید؟ راسکلنیکف گفت: هیچ چیز. همین جوری پرسیدم. خداحافظ.

وقتی پا به خیابان گذاشت با خود گفت: نه کار مزخرف و احمقانه‌ای است. آیا ممکن است چنین فکر وحشتناکی به سرم زده باشد؟ مثل مست‌ها راه می‌رفت و به رهگذر‌ها تنه می‌زد. از شدت افکار درهم و برهمش وارد کافه‌‌ای زیر‌زمینی شد تا چیزی بنوشد. کافه خلوت بود اما کارمند مست پنجاه ساله‌ای به نام مارمالادف هم در آنجا بود که اصرار داشت فقط با راسکلنیکف که به نظرش آدم تحصیل کرده‌ای می‌آمد حرف بزند. مرد که چاق بود و موهای فلفل نمکی و تُنکی داشت خیلی پرحرفی می‌کرد. گفت که همسر و چهار فرزند دارد. اما حیوان است چون پول‌هایش و هر چه را که دارد صرف مشروب‌خواری می‌کند برای همین همسر مسلولش کاترینا ایوانونا او را کتک می‌زند. امّا او از کتک زنش لذّت می‌برد! سونیا دختر بزرگش از زن اولش که به خاطر گرسنگی و فقر خانواده‌اش از راه غیراخلاقی کسب درآمد می‎کرد. سپس مارمالادف از راسکلنیکف خواست او را به خانه‌اش برساند. ساعت یازده شب بود. خانه یا در واقع لانة آنها در ساختمان و راهرویی شلوغ بود. پلکان‌ها و راهرو بوی گند می‌داد.

در خانة آنها یک دختر بچه خواب بود و پسرکی که انگار تازه کتک خورده بود و گریه می‌کرد. زنش کاترینا زنی سی ساله، لاغر با موهایی خرمایی بود. با دیدن آنها فکر کرد راسکلنیکف هم‌پیالة شوهرش است. سرش داد کشید و فریاد زنان به شوهرش گفت: حیوان پول‌ها کجاست؟ در صندوق دوازده روبل دیگر بود، همه را نوشیدی‌؟ بعد موهایش را کشید و جیب‌هایش را گشت و وقتی چیزی پیدا نکرد گفت: جانور ملعون. بچه‌ها گرسنه‌اند گرسنه! همة همسایه‌ها برای تماشا سرک می‌کشیدند. صاحبخانه‌شان نیز آمد و باز تهدیدشان کرد و گفت خانه را خالی کنند. راسکلنیکف کمی پول خرد جلوی پنجرة آنها گذاشت و به خانه‌اش برگشت.

روز بعد راسکلنیکف در اتاقک قفس مانندش دیر از خواب بلند شد. طول اتاقش شش قدم بود و آدم‌های قد بلند باید مراقب بودند سرشان به سقف نخورد. اتاقش کاغذ دیواری زرد وخاک گرفته، سه صندلی زهوار در رفته، میزی رنگ شده، نیمکتی بزرگ و بد شکل، و یک تختخواب داشت. دو هفته بود که صاحبخانه به خاطر ندادن اجاره‌‌هایش برای او غذا نمی‌فرستاد. ناستازیا آشپز و خدمتکار خانه آمد و از زیاد خوابیدن و بیکاری او غرغری کرد و برایش چای آورد. بعد گفت صاحبخانه می‌خواهد از او شکایت کند. موقع رفتن نامه‌ای را هم که برایش رسیده بود به او داد.

نامه را مادر راسکلنیکف فرستاده بود. مادرش که دو ماهی برایش نامه و پول نفرستاده بود در نامة مفصلش نوشته بود: نمیدانی وقتی فهمیدم چند ماه است به خاطر بی‎پولی دانشکده نمی‌روی چه حالی شدم ... دونیا خواهرت دو سال پیش که پرستار بچه‌های سویدریگایلف شد از آنها 100 روبل پیش گرفته بود که شصت روبلش را برای تو فرستاد. اما سوید ریگایلف که نیت پلیدش را با بدرفتاری نسبت به دونیا پنهان می‎کرد به او پیشنهاد کثیفی داد که دونیا پیشنهادش را رد کرد، ولی به خاطر بدهکاری‌اش خانة او را ترک نکرد. سویدریگایلف یک بار حرف‌های او را شنید ولی گناه را به گردن دونیا انداخت و او را اخراج کرد. همه جا هم این موضوع را گفت. همه ما را طرد کردند اما بعد از مدتی سویدریگایلف پشیمان شد و نامة دونیا را که پیشنهاد او را رد کرده بود به همسرش داد.

همسر سویدریگایلف نیز از ما عذر خواست و به همه هم این موضوع را گفت. به علاوه کاری کرد که یکی از خویشاوندانش به نام لوژین که کارمندی سطح بالاست از دونیا خواستگاری کند و خواهرت دونیا هم پذیرفت. لوژین چهل و پنج ساله و جا افتاده اما کمی عبوس و مغرور است و پول خوبی هم جمع کرده است. البته معلومات زیادی ندارد اما آدمی حسابگر است. دونیا و او عشق آتشینی به هم ندارند اما هر دو آدم‌هایی عاقل هستند. لوژین کمی خشن به نظر می‌رسد اما دونیا گفت اگر روابط آنها در آینده منصفانه و صادقانه باشد او می‌تواند صبور باشد. لوژین اعتقاد دارد شوهر نباید زیر دین زن باشد بلکه باید برعکس باشد. برای همین به گفتة خودش قصد داشته زنی بی‌جهیزیه ولی نجیب و سرد و گرم چشیده بگیرد. البته بعداً سعی کرد حرف‌هایش را تعدیل کند.

او می‌خواهد به پترزبورگ بیاید و دفتر وکالت باز کند. اگر او را دیدی با او مهربان باش. ما حتی به او پیشنهاد کردیم تو را هم منشی خود کند و او قبول کرد. دونیا می‌خواهد کاری کند تو بعدها شریک او شوی چون تو هم حقوق خوانده‌ای. شاید او در آینده حتی پیشنهاد کند من هم با آنها زندگی کنم. قرار است با اطلاع لوژین، من و خواهرت برای عروسی به پترزبورگ بیاییم. خواهرت به شوخی گفت به خاطر دیدن و زندگی نزدیک تو، می‌خواهد زن لوژین شود. چون الان اعتبار من زیاد شده شاید 30 روبل برایت بفرستم. فقط از خرج راهمان می‎ترسم. لوژین با مهربانی قسمتی از مخارج راهمان به پترزبورگ یعنی حمل اثاثیه‌مان را قبول کرد..

راسکلنیکف با چشمانی گریان نامه را خواند و خشمگین شد. کلاهش را برداشت و از خانه بیرون زد تا به جزیرة واسیلیوسکی برود.

در راه با عصبانیت به خود گفت: دونیا می‌خواهد بخاطر خانواده‌اش با لوژین ازدواج کند و مثل سونیا دختر مارمالادف خود را بفروشد. خرج دانشکدة مرا بدهد و مرا شریک لوژین کند. چون مادر می‌گوید عشقی در کار نیست. اما تا من زنده هستم این ازدواج سر نمی‌گیرد. لوژین آنقدر گرفتار است که جز در حرکت و ایستگاه راه آهن نمی‌تواند عروسی کند. او نمی‌تواند خرج سفر عروسش را بدهد. فکر کرده معامله به نفع هر دو طرف است پس مخارج هم باید نصف شود. اما بار آنها از عروس و مادرزن ارزان‌تر است. آیا مادر و خواهرم مخصوصاً خودشان را به نفهمی زده‌اند. مادرم به چه امیدی به پترزبورگ می‌آید، به امید 120 روبل مقرری‌اش که باید بدهی‌اش را هم از آن بدهد؟ یا 20 روبلی که از بافتن روسری گیرش می‌آید و چشمانش را دارد سر آنها می‌گذارد؟ با این سؤالات خود را عذاب می‌داد و انگار از این عذاب لذّت می‌برد.

باید فوری آن کار را که مدت‌ها در فکرش بود به هر قیمتی انجام می‌داد. در این موقع ناگهان فکر کرد: کجا می‌رفتم؟ به جزیرة واسیلیوسکی پیش رازومیخین. برای چه؟
رازومیخین از همکلاسی‌های دانشکده‌اش بود که مثل او از سر نداری دانشکده نمی‌رفت. راسکلنیکف در هیچ کدام از فعالیت‌های دانشکده شرکت نمی‌کرد و با هیچکس دوست نبود غیر از رازومیخین. البته نمی‌دانست چرا؟

رازومیخین گرم و مهربان بود. بلند قد و لاغر با موهایی سیاه و صورتی همیشه اصلاح نشده. از راه‌های مختلف پول در می‌آورد، اگر چه بسیار فقیر بود و تحمل گرسنگی و سرمای زیاد را داشت. چهار ماه بود که همدیگر را ندیده بودند چون رازومیخین نشانی او را نداشت. در آن موقع یادش آمد که می‌خواسته از رازومیخین تقاضای کار یا تدریس کند. با این حال دو دل بود. از به خانه برگشتن هم بیزار بود. در راه غذایی خورد. به جزیرة پتروسکی که رسید در داخل بوته‎زاری از ناتوانی روی علف‌ها افتاد و خوابش برد. در خواب زمان هفت سالگی‌اش را دید که همراه پدرش بود و چند جوان مست جلوی قهوه‌خانه اسبی لاغر و مردنی را به گاری بزرگی بسته بودند تا با شلاق جان به سر کنند و بکشند. بالاخره هم یکی از آنها قهقهه زنان با تبر او را غرق در خون کرد و کشت.

راسکلنیکف در حالی که سرتا پا عرق کرده بود با وحشت از خواب پرید و در حالی که می‌لرزید با خود گفت: من که می‌دانستم طاقت آن را ندارم. همان دیروز که آزمایشی رفتم آنجا، فهمیدم. گفتم این کار پلید و پست است. پس چرا تا به حال ... و در حالی که رنگش پریده بود دوباره به طرف خانه رفت. غروب بود.

نمی‌دانست چرا راه دوری انتخاب کرده است. مدتی بعد وقتی از میدان سننایا می‌گذشت ساعت نه بود و دکه‌داران و مغازه‌ها بساط خود را جمع می‌کردند. سر کوچه. به طور اتفاقی خواهر کوچک پیرزن نزولخوار لیزاوتا را دید که با فروشنده‌ای صحبت می‌کرد. زنی بود سی و پنج ساله، بلند قد، خجالتی و نیمه خل که از خواهر ناتنی بزرگش می‌ترسید و کتک می‌خورد و کارهایش را می‌کرد. فروشنده که می‌خواست لباس‌هایی زنانه را به لیزاوتا بدهد تا برایش بفروشد به او گفت: فردا ساعت هفت بیایید اینجا. آنها هم می‌آیند. اما این دفعه به خواهرتان چیزی نگویید. این کار پرسودی است و خواهرتان بعداً که بفهمد راضی می‌شود.
راسکلنیکف از کنار آنها رد شد اما وحشت کرد. اتفاقی فهمیده بود خواهر پیرزن فردا ساعت هفت شب خانه نیست و پیرزن نزولخوار و خرپول تنهاست و او می‌‌تواند نقشة قتل پیر زن را عملی کند. راسکلنیکف خرافی نبود اما فکر کرد همة این اتفاق‌ها: این اتفاق، اتفاق زمستان پیش که تصادفاً دانشجویی نشانی پیرزن را به او داده بود تا گرویی‌اش را پیش پیرزن ببرد، رفتن او به کافه‌ای بعد از گرو گذاشتن چیزی پیش پیرزن (که در آن تصادفاً دانشجو و افسری دربارة پیر‌زن رباخوار و خواهرش حرف می‌زدند و او همه چیز پیرزن را فهمیده بود) هیچیک بی‌حکمت نبوده است. در همین کافه بود که دانشجو گفته بود حاضر است بدون اینکه احساس عذاب وجدان کند پیرزن به درد‌نخور و مضر را بکشد و پولش را صرف رفاه اجتماع کند. چون با یک جنایت کوچک هزاران کار نیک انجام می‌شود.

روز بعد پس از خوردن چند قاشق سوپِ خدمتکار خانه، باز راسکلنیکف در حالت خواب و بیداری بود که ساعت زنگ زد و او از جا پرید. وقتی فهمید ساعت چند است هشیار شد. تمام حواسش را جمع کرد تا چیزی را فراموش نکند. از تکه پاره‌های لباس‌های نشسته و کهنه‌اش بندی درست کرد و به زیر جیب بغل داخل پالتو، دوخت تا تبر را در آن آویزان کند و از بیرون چیزی معلوم نباشد. بعد پالتوی تابستانی‌ گشادش را پوشید. از شکاف کوچکی در دیوار، قطعه چوبی به اندازة یک قوطی سیگار بیرون آورد، یک ورقة آهنی روی آن گذاشت و کاغذ سفیدی دورش پیچید. بعد دور آن نخ زیادی پیچید تا گرویی قیمتی به نظر برسد و مدتی طول بکشد تا پیرزن آن را باز کند. یک کارگاه برای زنان و یک کارگاه برای مردان داشت و سرپرست کارگاه زنان هم پیرزنی بود که کشیش معرفی کرده بود. او با اینکه ششصد هزار فرانک ثروت در بانک «لافیت» پاریس داشت اما یک میلیون فرانک برای مردم شهر خرج کرده بود و برای مردم نیازمند بیمارستان، نوانخانه و داروخانه راه انداخته بود.

در سال‌های 1819 و 1820 شاه دو بار به دلیل خدمات او به مردم منطقه، او را به عنوان شهردار مونتروی سورمر منصوب کرد اما او نپذیرفت ولی بالاخره به خاطر اصرار و اعتراض مردم، شهردار شد. با وجود این همچنان زندگی ساده‌ای داشت و به نیازمندان خدمت می‌کرد.

... اما در این شهر فقط یک نفر از او خوشش نمی‌آمد و او بازرس پلیس «ژاور» بود که به مادلن مشکوک بود و فکر می‌کرد او محکوم سابق ژان‌والژان است. ژاور از خانواده‌ای کولی و پدرش نیز خود یکی از محکومان بود. اما چون در جوانی فکر می‌کرد مردم یا ضد جامعه یا محافظ جامعه هستند، به نیروی پلیس پیوست تا از جامعه محافظت کند. در چهل سالگی نیز بازرس پلیس شد.
وی در اوایل مدتی در زندان‌های جنوب فرانسه خدمت کرد و آجودان نگهبانان زندانی بود که ژان‌والژان چند بار در آن به زندان محکوم شده بود. ژاور قدی بلند، بینی نوک‌عقابی، چشمانی چون چشمان عقاب داشت و همیشه چوب تعلیمی همراهش بود. موقع جدی بودن تبدیل به سگ نگهبان می‌شد. زندگی او در بیداری و نگهبانی خلاصه شده بود. گوش به فرمان مقامات بالا و از هرگونه تخلف و نافرمانی بیزار بود. و وای به روز خلافکاری که به دستش می‌افتاد. حتی پدرش را هم به زندان می‌انداخت. برای همین همة خلافکارها از شنیدن نامش وحشت می‌کردند.
... بازرس ژاور یک روز شکش نسبت به پدر مادلن بیشتر شد. آن روز پیرمردی به نام «بابا فوشلووان» زیر گاری چپ‌شده‌اش گیر کرده بود و ناله می‌کرد. ژاور و مادلن به فاصلة کمی از همدیگر به آنجا رسیده بودند. کسی دنبال اهرم رفت اما تا چند دقیقه بعد دنده‌های پیرمرد خرد می‌شد. اگر گاری و اسب را بدجوری بلند می‌کردند پیرمرد می‌مرد. کسی باید با پشتش گاری را بلند می‌کرد.

مادلن می‌خواست چندین سکه طلا به کسی برای اینکه این کار را بکند، بدهد اما کسی توان این کار را نداشت. بالاخره هم خود مادلن زیر گاری رفت و فوشلووان را نجات داد. سپس اسب و گاری او را به مبلغ بالایی خرید. اما چون دیگر کار سنگین از فوشلووان برنمی‌آمد، او را پس از معالجه، برای کار به کلیسایی در پاریس معرفی کرد. ژاور برای شکش به مادلن دلیل داشت : فقط ژان‌والژان زور بلند کردن آن گاری را داشت.

... فانتین در کارگاه زنانة کارخانة مادلن کار می‌کرد و از ترسش به کسی نگفته بود بچه دارد. اما چون سواد نداشت زن‌های کارگاه فهمیدند برای او نامه‌هایی می‌رسد و به کسی نامه می‌نویسد. از طریق نامه‌نویس نیز بالاخره فهمیدند او بچه دارد و یک روز صبح سرپرست کارگاه او را به جرم بدکاره بودن اخراج کرد. فانتین از آن روز کینة مادلن شهردار را به دل گرفت. بابت کرایه و اثاثیة خانه‌اش بدهکار بود و نمی‌توانست به شهر دیگری برود. اثاثیه‌اش را فروخت ولی باز هم بدهکار بود. خواست خدمتکار شود اما کسی خدمتکار نمی‌خواست. برای سربازان لباس می‌دوخت و پول کمی می‌گرفت. دیگر پول ماهانة کوزت را مرتب نمی‌فرستاد. یاد گرفت چطور مثل فقرا صرفه‌جویی کند ومثلاً بدون روشن کردن شمع، از روشنایی خانة همسایه استفاده کند.
ابتدا خجالت می‌کشید با لباس‌هایی که به تن داشت به خیابان برود ولی بعد یاد گرفت فکر کند که کسی او را نمی‌بیند. بدهکاری‌هایش زیاد شده بود. تناردیه هم دائم نامه می‌فرستاد و پول می‌خواست. یک بار که نوشته بود برای لباس زمستان کوزت پول می‌خواهد، فانتین به سلمانی رفت و موهایش را فروخت. بار دیگر تناردیه نوشته بود کوزت مریض شده و پول برای خریدن دارو می‌خواهد. فانتین دو دندان جلویش را نیز به دندانسازی که قبلاً گفته بود آنها را می‌خرد فروخت و پول را فرستاد.
اما کوزت مریض نبود. فانتین برای اینکه خود را درآینه نبیند، آینه‌اش را دور انداخت. او مادلن را باعث بدبختی‌اش می‌دانست و روز به روز بیشتر از او متنفر می‌شد. طلبکارها رهایش نمی‌کردند و خیاط هم دستمزدش را کم کرده بود. تناردیه هم برایش نوشت اگر برایش صد فرانک بابت بدهکاری‌هایش نفرستد کوزت را در سرما از خانه بیرون می‌کند. فانتین فکر کرد: «صد فرانک! به من روزی چند سو پول می‌دهند.» دیگر چاره‎ای نداشت.
... چندی بعد یک بار که جلوی کافه‌ای قدم می‌زد جوان خوشگذرانی برای شوخی با او مشتی برف از پشت در لباسش انداخت. فانتین مثل ماده پلنگی خشمگین ناخن‌هایش را در صورت مرد فرو کرد و به او فحش داد. جمعیت جمع شد.

اما فانتین با دیدن ژاور رنگش پرید و زبانش بند آمد. ژاور با عصبانیت فانتین را به تالار ادارة پلیس برد. سپس او را به شش ماه زندان محکوم کرد و دستور داد او را به زندان ببرند. فانتین لرزید و به خاطر کوزت به التماس افتاد. ژاور گفت: «بس است. دیگر حتی خود خدا هم نمی‌تواند برایت کاری کند.» اما قبل از اینکه سربازها فانتین را ببرند مادلن که کمی قبل بی‌صدا وارد تالار شده بود گفت، دست نگه دارند.

ژاور گفت: «چه گفتید آقای شهردار؟» فانتین که فهمید آن مرد، شهردار مادلن است جلو رفت و گفت: «توی سگ باعث همة این‌ها هستی. به خاطر حرف‌های چند تا زن مرا از کارخانه بیرون کردی» و به صورت مادلن تف انداخت. اما شهردار گفت: «این زن را آزاد کنید.» ژاور گفت: «نمی‌شود.» شهردار گفت که خود او شاهد ماجرا بوده و فانتین بی‌گناه است و چون موضوع در صلاحیت پلیس شهرداری است فانتین باید آزاد شود. ژاور با عصبانیت تعظیمی کرد و رفت. ژان‌والژان به فانتین گفت که چرا وقتی شما را از کارخانه بیرون کردند پیش من نیامدید؟ فانتین به گریه افتاد و از ضعف و بیماری از حال رفت.

... به دستور آقای مادلن، فانتین تحت درمان قرارگرفت و خواهری روحانی پرستار شبانه‌روز او شد. مادلن دربارة فانتین تحقیق کرد و همه چیز را فهمید. برای تناردیه نیز به جای 120 فرانک بدهکاری فانتین، 300 فرانک فرستاد و برای آنها نوشت مادر کوزت مریض است و او را فوری بفرستند.

اما تناردیه صورتحساب 500 فرانکی برای مادلن فرستاد. مادلن سیصد فرانک دیگر برای تناردیه فرستاد اما تناردیه که طمعش زیاد شده بود باز کوزت را نفرستاد. حال فانتین روز به روز بدتر می‌شد و برای دیدن دخترش بی‌تابی می‌کرد. مادلن تصمیم گرفت خود برود و کوزت را بیاورد. به همین دلیل نامه‌ای به امضای فانتین گرفت تا کوزت را تحویل او بدهند، اما به خاطر اتفاقی نتوانست برود. روز بعد بازرس ژاور به دفتر مادلن آمد و از شهردار خواست دستور دهد او را اخراج کنند و گفت: «من جرمی نسبت به مقام شهردار مرتکب شده‌ام.

در اثر عصبانیت به مقامات گزارش داده بودم که شما همان محکوم فراری ژان‌والژان هستید. اما رئیس پلیس برایم نوشت که دیوانه شده‌ام چون ژان‌والژان به خاطر دزدیدن سیب از باغی دستگیر شده است. من هم رفتم و او را دیدم و با اینکه مرد ادعا می‌کرد شان‌ماتیو است او را شناختم. ضمناً غروب فردا هم در دادگاهی در آراس محاکمه می‌شود برای همین قرار است برای شهادت در دادگاه فردا به آراس بروم. قرار است سه نفر از همبند‌های ژان‌والژان هم که او را شناخته‌اند، در آنجا شهادت بدهند.» مادلن می‌خواست ژاور را مرخص کند اما در برابر اصرار او برای مجازات، قول داد به موضوع رسیدگی کند.

... عصر مادلن بهترین کالسکه را کرایه کرد تا صبح زود به دادگاه آراس که در بیست فرسخی آنجا بود برود و خود را معرفی کند تا مردی را که به ناحق ژان‌والژان معرفی شده بود آزاد کند. اما شب تا صبح خوابش نبرد و در اثر فشار روحی زیاد، همة موهایش سپید شد.
ساعت از شش گذشته بود که از پله‌ها پایین آمد. به طرف آشپزخانه ساختمان رفت تا تبر را بردارد. می‌خواست یک ساعت دیگر پس از پایان کار، تبر را برگرداند. فکر کرد: اگر برگشتم و آناستازیا در آشپزخانه بود چه؟ اگر در این فاصله دنبال تبر گشت چه؟ آن وقت مشکوک می‌شود. اما بیشتر، فکر اصل کار بود. چون به خودش تلقین کرده بود که جنایت‌ها به این دلیل خیلی ساده کشف می‌شود که جنایتکارها درست در موقع حساس که به اراده و عقل احتیاج دارند، دچار ضعف اراده و تعقل می‌شوند و لو می‌روند اما او مطمئن بود که خودش دچار ضعف نمی‌شود.آناستازیا در آشپزخانه بود. بدون اینکه به او نگاه کند رد شد. فکر کرد: چه فرصتی از دست رفت. اما دم در، جلوی اتاقک سرایدار چشمش به برق تبر در زیر نیمکت چوبی افتاد. وارد اتاقک شد. سرایدار نبود. تبر را از بین دو کندة هیزم برداشت و به بند پالتویش آویزان کرد و از اتاقک خارج شد. 

در راه خانة پیرزن برای اینکه جلب توجه نکند آهسته می‌رفت و به کسی نگاه نمی‌کرد. نزدیک خانه، ناگهان از جایی نامعلوم صدای زنگ ساعتی شنید. فکر کرد: نکند ساعت هفت و نیم است. پشت بار کاهی که در همان موقع به داخل ساختمان می‌بردند پنهان شد و داخل ساختمان رفت. در حیاط فوری به راست پیچید و از راه‌پله‌هایی که به طرف خانة پیرزن می‌رفت بالا رفت. قلبش تند می‌زد. راه پله خلوت و درها بسته بود و با کسی روبرو نشد. فقط در طبقة دوم آپارتمانی خالی و در آن باز بود و داخل آن را نقاشی می‌کردند. جلوی آپارتمان پیرزن تبر را دوباره لمس کرد. بعد زنگ زد. در باز نشد. دوباره زنگ زد. جوابی نیامد اما از صدای خش خشی فهمید پیرزن پشت در است. عمداً حرکتی کرد و چیزی گفت که پیرزن فکر نکند قایم شده است.

بالاخره پیرزن در را کمی باز کرد. اما جلوی در را گرفته بود. راسکلنیکف گفت: گرویی را که گفته بودم آورده‌ام و بی‌تعارف وارد خانه شد و گرویی را به پیرزن داد. پیرزن پرسید: چیه؟ و با بی‌اعتمادی به راسکلنیکف نگاه کرد. راسکلنیکف وحشت کرد و خود را باخت. گفت: جاسیگاری نقره است. ببینید. پیرزن گفت: چرا رنگتان پریده؟ دستهایتان می‌لرزد. راسکلنیکف گفت: تب و لرز دارم. اگر آدم غذا نخورد رنگش می‌پرد. پیرزن پشت به او و رو به روشنایی پنجره کرد. گفت: چقدر نخ دورش پیچیدی. راسکلنیکف دگمه‌های پالتویش را باز کرد و تبر را از بند درآورد اما دستهایش حس نداشت. تبر را با دو دست گرفت و بالا برد و به فرق پیرزن کوبید. پیرزن فریاد ضعیفی کشید و روی زمین افتاد. راسکلنیکف چند ضربة دیگر به سر او زد. خون مثل آبی که لیوانی که به زمین افتاده باشد بیرون می‌زد. کلیدها را از جیب پیرزن درآورد. دست‌هایش می‌لرزید. سعی می‌کرد خونی نشود. به اتاق خواب پیرزن رفت. اما در گنجه چیزی پیدا نکرد. ناگهان فکر کرد شاید هنوز پیرزن زنده باشد. به سوی جسد دوید.

بقیه در ادامه مطلب



ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه پنجم بهمن ۱۳۹۵ | | نویسنده : کتابدار |



تاريخ : سه شنبه پنجم بهمن ۱۳۹۵ | | نویسنده : کتابدار |

معرفی کتاب مه لقا (عشق نافرجام شاهزاده قاجار )

 

نوشته حمزه سردادور

 

 

 

اگر در اینترنت جستجویی انجام بدهید یا در پایگاههای اطلاعاتی کتابخانه ها متوجه خواهید شد که اقای حمزه سرداری کتابهای زیادی نوشته اند مثل کیمیاگران -آزاددزنان -بانوی سربدار-مه لقا بانوی عصر معاصر -مه لقا و آزاد زنان -بیشتر کتابهای این نویسنده قهرمانش یک بانو  و در بیشتر نوشته ها اسم آن بانو مه لقا می باشد اما چیزی که در این جستجو ها حاصل میشود این است که کتاب حاضر در اینترنت حتی به اسم وجود ندارد تا آنجا که بنده اطلاع دارم ودر کتابخانه ها هم شاید وجین شده باشد و یا مثل کتابخانه ما دست نخورده بماند چرا که این کتاب انتشار سال 1374 می باشد بخاطر جلدش بخاطر عنوان قاجار شاید بسیاری تصور می کنند که داستانش تاریخی باشد اما اینگونه نیست داستانی داستان عشق و هوس و جوانمردی است در زیر به ماجرای کتاب اشاره میگردد و بعد نظر یک خواننده آورده خواهد شد .

 داستان برای زمان محمد علی شاه است و زمانی که روس و قفقاز در کشور جولان میدادند و زمان معاهده ترکمن چای در آن زمان در شهر بزرگ تهران مه لقا دختر س...اممالک با مادرش و آفاق دختر خاله اش در خانه ای مجلل زندگی میکردند تاج الملوک مادر مه لقا بخاطر عشق و علاقه ای که به قدیر بیگ یک طبعه قفقازی داشت میخاست دختر خودکه نامزد داشت با برادر زاده قدیر بیگ ازداواج کند در واقع شرط ازدواج قدیر بیگ این بود که ورشو با مه لقا ازدواج کند نقشه هایی هم چون فراری دادن به رشت و غیره را کشیدن ولی تاجی مادر بود و دو دل اما به دلیل عشقش در برابر قدیر بیگ تسلیم بود روزی که آنها نقشه کشیدند تا مه لقا را با ورشو فراری بدهند تا مه لقا دیگر مجبور باشد با ورشو ازداواج کند غلام پهلوان ان زمان تهران جلوی نقشه آنها را گرفت و اینطوری غلام وارد زندگی آنها شد .در این بین و قضیه پرو پیج خم عشق و عاشقی آفاق دختر خاله مه لقا عاشق ورشو بود برای همین در خیابان او را دیده و با اون صحبت کرد ورشو که به خیالش مه لقا با او صحبت میکند و برای امتحان او مدام تکرار میکند من مه لقا نیستم و هیچ چیز ندارم  با آفاق قرار فرار گذاشتند افاق پول و طلاهای خاله خود را دزدید و با وررشو به طرف رشت رفتند وقتی که قدیر بیگ فهمید مه لقا با ورشو نرفته بلکه افاق رفته تلگرافی فرستاد به رشت اما تلگراف چند روزه به رشت میرسید بنابر این ورشو که اهی در بساط نداشت با فروش یک انگشتر بساط عقد کنان را راه انداخت در آن زمان شناسنامه هنوز نبود و شفاهی اسم و اسم پدررا می پرسیدند که ورشو به عاقد گفته بود مه لقا دختر ..الممالک وقتی  عاقد افاق  رو به نام مه لقا خواند آفاق گفت که من آفاق دختر ... هستم نه مه لقا بدیدن ترتیب  ورشو به اشتباه خود پی برد و در صدد تصاحب طلاها بر آمد تا حداقل به مه لقا که نرسید طلاها را به دست بیاورد در این حین غلام دوباره وارد شده آفاق رو نجات داده به مسافر خانه میبرد  ورشو به دنبال قفقاز ها رفته دسته ای را دور خود جمع میکند و با هم به دنبال غلام میگردند نکته مهم و جالب اینکه غلام به سراغ عظیم پهلوان رشت میرود در ان زمان داش مشدی ها های معروف شهرها با اینکه هم رو نمیدیدند ولی با هم ارتباط داشتند عظیم تمام تلاش خود رو میکنه تا غلام و آفاق به سلامت ه تهران برگردند سفارت روسیه کارگزار وهمه و همه ه دنبال طلاها بودند ولی غلام طلاها رو ه سلامت به تاجی تحویل میدهد و افاق رو به خانه باغ خود میبرد نکته مهم اینکه در ان زمان کسبه بازار حتی اگر ثروت هنگفتی هم دارا بودند ارزشی نداشتند یعنی یک سرباز دولت از بازاری ارزشش بیشتر بود و غلام با رشوه و غیره وارد دولت شد و در خلال جنگ و فرار محمد رضا شاه رشادت کرد و به سرداری رسید در این بین بر میگردیم به خانه تاجی خانوم تاجی که دیگر از قدیر بیگ بخاطر نقشه شومش یعنی کشتن  حبیب نامزد مه لقا ناامید شده بود تصمیم گرفت که با قدیر بیگ ازداواج کند تا به او تسلط داشته باشد با هم نقشه کشیدندو طوری وانمود کردند که تاجی مجبود ره قبول ازداواج می باشد  قدیر بیگ با تاجی ازداواج کرد و بعد از ادواج فهمید شوهر تاجی تمام ثروتش را به نام مه لقا کرده و تاجی هیچ چیز ندارد بنابراین خواست تا حبیب و مه لقا رو باهم بکشد در این حین ورشو هم که توسط عمو رانده شده بود به کشتن حبیب اقدام کرد ولی توسط یک قفقازی گوشش بریده شد قفازی که غلام اجیر کرده بود ولی ورشو بخاطر قفازی بودن فکر کرد عمویش اجیر کرده تا ورشو را بکشد بنابراین دشمن قدیر بیگ شد یک شب که قدیر بیگ از قمار باز میگشت با اسلحه سه تیر به او زد و لی نمرد کار را تاجی تمام کرد چطور قدیر بیگ مه لقا و حبیب رو برای ناهار دعوت کرده بود و در شراب حبیب سم ریخته بود تا به جنون مبتلایش کند تاجی وقتی قدیر بیگ شراب خواست با خود فکر کرد قدرت شراب بیشتر از آب است پس ان شراب را به قدیر بیگ داد و این چنین چاه کنان داستان در چاه افتادند ورشو به روسیه فرستاده شد و قدیر بیگ مجنون و بعد از سه روز به مرد و تاجی ماند و پشیمانی و عشق نافرجام حبیب به وزارت خارجه رفت و بعد ها وزیر شد و غلام والی یک شهر شد

اما نظر خواننده

اطلاعات و تصویر سازی خوبی از زمان قاجار داشت از زمانی که اعیان ها اسب و بقیه الاغ داشتند زمانی که خیابان و کوچه خاکی بود زمانی که کشتن یک ایرانی به دست روس و قفقاز عین اب خوردن بود و روس ها هر کاری دلشان یمخاست میکردند زمان ارباب و غلامی زمان پهلوان ها ووو اما یکی انجا که  به جزییات اشاره ای نکرده ودیگر انکه در خلال داستان زیاد حاشیه رفته یعنی از غلام میگوید و پهلوانی برمیگردد کلی توضیح از رسم پهلوانی ان زمان میدهد

در هر حال کلا کتاب خوبی بود

 

 



تاريخ : شنبه دوم بهمن ۱۳۹۵ | | نویسنده : کتابدار |

قصه مهمونی سوسکس خانم

 

یکی بود یکی نبود توی باغچه مهمونی بود مهمونی خاله سوسکه فصل فصل بهار و همه جا سبز سبز عمو سوسکه و خاله سوسکه همه رو دعوت کرده بودند صبح زود خاله هزار پا پاشد بدو بدو رفت دم در خونه خاله کفش دوزک تا کفش بخره اما بچه ها خاله کفش دوزک خونه نبود  خاله هزار پا غمگین شد و رفت دم لونش نشست .اهالی همه اماده میشدن که برن مهمونی خاله سنجاقک زودتر از همه میخاست بره وقتی دم در خونه خاله هزار پا رسید صدای گریه شنید جلو اومد و گفت هزارپای رنگ و برنگ همسایه ی خوب و زرنگ چی شده که غصه داری یک غم درسته داری .خاله هزار پا اشکشو پاک کرد و گفت میخام برم به مهمونی میبینی که کفش ندارم کفش واسه جشن ندارم خاله سنجاقک فکر کرد و گفت غصه نخور هزار پا دوست قشنگ و زیبا پر میزنم میپرم به خونه سر میزنم  برات میارم کفشی کفش خوب و قشنگی /بله بچه ها خاله سنجاقک رفت و رفت و دو جفت کفش آورد و خاله هزار پا پوشید ولی  دوجفت کفش خیلی کم بود براش برای همین بازم گریه کرد.خاله ملخک صدای گریه خاله هزار پا رو شنید و اومد جلو و گفت هزارپای رنگ و برنگ همسایه ی خوب و زرنگ چی شده که غصه داری یک غم درسته داری .خاله هزار پا اشکشو پاک کرد و گفت میخام برم به مهمونی میبینی که کفش ندارم کفش واسه جشن ندارم.خاله ملخک رفت و دو جفت کفش آورد اما بازم کم بود باز زد زیر گریه خاله شاپرک صداشو شنید و اومد جلو و گفت هزارپای رنگ و برنگ همسایه ی خوب و زرنگ چی شده که غصه داری یک غم درسته داری .خاله هزار پا اشکشو پاک کرد و گفت میخام برم به مهمونی میبینی که کفش ندارم کفش واسه جشن ندارم.خاله شاپرک پرزد و چند جفت کفش آورد خاله هزار پا خنده کنان پوشید و باهم رفتند مهمونی مهمونی غلغله بود چای و شربت و پلو و میوه خلاصه همه چی خاله هزار پا که وارد شد رفت پیش سوسکی خانم سوسکی خانم وقتی پاهای خاله هزار پا رو دید با تعجب نگاه کرد و زد زیر خنده و خاله هزار پام باهاش خندید ولی از اون خنده های خوب ها از اونا که باهم میخندن نه به همه بله کفش های خاله هزار پا شد وسیله شادی حیوونای جنگل تو روز جشن

 

 

 

 

 



تاريخ : شنبه دوم بهمن ۱۳۹۵ | | نویسنده : کتابدار |

روایت داستانی دیگر از کتاب قصه های قرآنی

 

پنج شنبه 30دی 95 قرار براین بود که جمع خوانی صورت گیرد ولی به درخواست اعضای حاضر در کتابخانه قصه ای دیگر از کتاب قصه های قرانی روایت شد قصه هود پیامبر وبعد از آن شروع به کشیدن نقاشی کردند.

 

 



تاريخ : شنبه دوم بهمن ۱۳۹۵ | | نویسنده : کتابدار |
.: Weblog Themes By Bia2skin :.