نشریه ذیواری از نشریات بخش کودک

بهترین کتابی که شاید بتوان در این ایام خواند کتاب فاطمه فاطمه است استاد شریعتی بزرگ می باشد بجای معرفی مختصر خلاصه کتاب در زیر آورده شده
داستان کتاب درباره چند خانواده هست خانواده دونفره مایکل و همسرش که هر دو قربانی بداخلاقی پدر و مادر هستند -خانواده خالد و همسرش خدیجه که هر دو دانشجوی دکتری و اهل لهستان هستند -خانواده پرفسورداگلاس که مدتهاست در پی شناخت دین هستند .خانواده خانم مارگارت و خانواده آرتور و خانواده آقای حکیمی و اخر هم خانم کریستین بهتره اول درباره این خانواده ها توضیح داده بشه طبق مطالب کتاب تا به مطلب اصلی رمان پرداخته بشه یعنی انسانهایی که از پوچی و مادی گری خسته شدند و در پی چیز دیگری هستند این انسانها ایمانی درونی دارند اما تا وقتی ایمان همراه آگاه نباشه انسان آرامشی نداره افراد با ایمانی که قربانی شیطان صفتها میشوند اما با امید به آینده در پی منجی هستند که اونها را رهایی بده و اون منجی کسی نیست جز مهدی موعود اما معرفی خانواده ها
خانواده مایکل هر دو انگلیسی مایکل قربانی بداخلاقی مادر شده و پدرش که مردی معتقد مسیحی بود را از دست میده و با افسردگی دست و پنجه نرم میکنه /ماری دختری که قربانی بداخلاقی پدر شده و فراری شده از خانه
خالد و همسرش لهستانی و دانشجوی دکتری ادیان افرادی با ایمان و آگاهی فراوان
خانواده پرفسور انگیسی هستند اما در زمان انقلاب اسلامی ایران ایران بوده و پرفسور از طریق مطالعات همسرش در باره فلسفه کربن که این فلسفه به نقش ولایت اشاره داره به دین علاقه مند شده و به طور پنهانی مسلمان میشند
خانواده خانم مارگارت پسر خانم مارگارت کشیشی بود که به خاطر مطالعه انجیل برنابا مورد توبیخ قرار گرفته و از دین زده شده و در دانشگاهی به تدریس اسلام شناسی مشغول شده بود اما به دلیل تنهایی مادر به لندن بر میگردد
خانواده آقای ارتور خانواده ای یهودی که پسرخودشون رو بخاطر حسادت و پوچی گرایی خواهر ارتور که دیگه کمک به اسرائیل و خون و خونریزی قانعش نمیکرد از دست دادند و در این میان دوست پسرشان قربانی ویلیام یه انسان شرور و هم جنس باز میشود و در آخر با خواب همسر ارتور دوست پسررشان که در زندان هم در امان نبوده آزاد و خواهر ارتور به خاطر مصرف بیش از حد کراک تصادف کرده و میمیرد
خانواده آقا رضا پسری مسیحی و ایرانی پدرش مشروب فروش قبل از انقلاب بوده رضا برای ادامه تحصیل در رشته الکترنیک به لندن آمده و بخاطر تنهایی به مطالعه روی اورده میاورد و در نهایت با آگاهی کامل مسلمان شده و مادر خود رو هم مسلمان کرده اما پدر بخاطر تعصبات ابا اجدادی در دین خودش باقی مونده
خانواده اقای حکیمی اهل عراق اقای حکیمی اخوندی هست که در قم درس خونده و به دیدن پسرش که دیپلماتی در لندن هست به لندن آمده و در مرکز فرهنگ اسلامی با خانم اقای ارتور آشنا شده یعنی خانم اقای ارتور نزد اون به دین اسلام روی آورده
و اما کریستین که بازیگر هالیود می باشد که از این راه میلیادها دلار پول به دست آورده ولی باز احساس پوچی میکرده
و حالا تصور کنید در این رمان این خانواده ها با ادیان و فرهنگ های مختلف باهم به بحث مینشیند جلسات هر نوبت در منزل یکی هست .ماجرای کتاب از خواب مایکل که عیسی مسیح رو در خواب میبینه شروع میشه عیسی مسیح دو آیه از قران رو میخونه و میگه که من نه به سلیب کشیده شدم نه من رو کشتند من به نزد خدا عروج کردم و زمانی با مولایم خواهم امد مایکل به دنبال یافتن این امر که معنی این جملات چیست به نزد خانواده خانم مارگارت میرود و در اونجا پسر خانم مارگارت خواستار این میشه که با خالد و همسرش هم ملاقات کنه اونها در هاید پارک همدیگر رو میبینن و بحث شروع میشه از امر به معروف و نهی از منکر و سپس به جمله حضرت عیسی میرسند مولایم آیا حضرت محمد هست ؟که خالد شروع به توضیح میکنه در جلسه بعد پرفسور و خانوادش هم ملحق میشند و در باره جنگ غزه بحث میشه و از دولتهایی که مادی گرایی و سرلوحه خود قرار دادند در طی این جلسات بحث انسجام میگیره و به حضرت مهدی میرسند در باره ولایت و عصر ظهر و وقایع عصر ظهور و بعد از ظهور و درباره چیزی که انسان امروزی به اون نیاز داره بحث میشه اگر در اینجا من بخام به تمام گفتارها اشاره کنم باید طوماری نوشته بشه اما خلاصه وار بیان میکنم .درباره مادر حضرت مهدی ملیکا یا همون نرگس که چطور به به اسلام روی میاره اینکه ملکیا یکی از نوادگان شمعون یکی از حواریون حضرت عیسی بوده که برحسب خواست خداوند و خوابی که میبینه مهر حضرت حسن عسگری در دلش میشینه و اون مریض میشه و در پی خوابی که میبینه به صورت یک برده به مدینه اورده میشه و بعد حضرت مهدی به دنیا میاد حضرت مهدی که در رحم مادر سوره قدر رو میخونده و بعد از تولد سجده میکنه و بعد از عمر طولانی ایشون که چطور ادمی این همه عمر میکنه و اونها به این نتیجه میرسند که اگر با چشم مادی نگاه کنند بله امکان نداره اما اگر با چشم معنوی نگاه کنند چرا امکان داره بعد مساله سفیانی مطرح میشه سفیانی از نودگان ابوسفیان ملعون هست که با جمع کردن نزدیکانش در خاورمیانه اتشی به پا میکنه کودتا میکنه و تمام عرب ودر سوریه و عربستان فتنه ها به پا میکنه و سران غرب هم از اون دفاع میکنند بخاطر منافع خودشون تا اینکه کسی از ایران محمد نامی به مقابله او میره و کشته میشند و وقتی که ظلم به نهایت میرسه نوایی به گوش میرسه که اگر آدم رو میشناسید من فرزند ادمم اگر ابراهیم رو میشناسید من فرزند ابراهیم تا میرسه به نام مبارک حضرت مهدی به گفته منابع موثق در این کتاب این نوا به همه زبان ها شنیده میشه حضرت مهدی در مدینه پای میزاره اما سفیانی به سراغش میفرسته و ایشون با یکی به مکه میرند و منتظر یارانشون 313نفر میمونند این افراد از همه نقاط جهان به سوی حضرت مهدی روانه میشند و مطلب جالب اینکه اسامی این افراد هست بالاخره سفیانی در بیابان نابود میشه و یک سوم مردم جهان از بین میرند و این یعنی حرج و مرج از هر لحاظ امام در بیت المقدس به نماز می استه و بعد مسیح میاد و مسیح ریشه ظلم در فلسطین رو میکنه و حکومت امام شروع میشه حکومت سبز .اما بحث به اینجا میرسه بعد از این همه حرج و مرج جکومت سبز و آبادانی چطور ؟ درسته که همه چیز نابود شده اما گنج هایی هستند مثل گنج سلیمان و بسیار گنج در زمین که از دست این انسان طماع به دور هستند و امام با اونها عدالتی برقرار میکنه و در ضمن انسان به چنان آگاهی میرسه که خودش به حق خودش قانع باشه و این چنین برابری برقرار و ظلم ریشه کن میشه و در اخر همه این خانواده ها به دین اسلام روی آورده و به آرامشی میرسند
نکته جالب در این کتاب تاریخ ها و مکان های دقیق و جالبتر اینکه وضع نابهنجار غرب غربی که ایران رو تروریست میدونه و جماعتی که نا دانسته ذهنیت بد از ایران دارند ولی خودشون بخاطر فشار های اقتصادی و فرهنگی و بخاطر طمع و ظلم و مادی گری که میگند ماوراء وجود نداره و هر چه هست اینجاست هم چون انسانهای اولیه زندگی میکنند افکاری که بجای تکامل پس رفت کرده وشاید شیطان خدایی میکند در انجاها ولی مردمانی در این کشورها خسته از مادیات به دنبال گمشده خودشون هستند
رمان متنش کشش لازم رو نداشت اما نسبتا خوب بود به نظر بنده رمانهایی مثل رویای نیمه شب سالاری و این کتاب و امسال اینها لازم هستند چون برای قشری که به رمان علاقه مند هستند نه به کتاب دینی که مطالب سنگین مطرح میکنند این کتابها در حالت گفتگو محور و ساده بیان میکنند.
نمایشگاه

از انقلاب 57 چه میدانید

قصه و نقاشی

مسابقه نقاشی

مسابقه روزنامه دیواری

قصه برای کلاس سومی ها قصه شاه و اژدها

مسابقه نقاشی نوجوانان

دانش آموزان سوم ابتدایی مدرسه شهید محمدی که قصه شاه و دیو برایشان بازگو شده بود روز بعد به کتابخانه تشریف آورند تا نقاشی قصه را کشیده و جایزه ببرند./





مسابقه روزنامه دیواری
مسابقه روزنامه دیواری بین دانش آموزان مدرسه شهید بایرامی برگزار گشته که این گروه روزنامه دیواری رو درکتابخانه ساختند روزنامه دیواری ها در بیست و دوم بهمن جمع آوری و از بین آنها بهدو روزنامه دیواری انتخاب و هدایایی اهدا خواهد گشت



مسابقه نقاشی به مناسبت دهه فجر




جمع خوانی کتاب پرواز 4721
در اولین روز دهه فجر کتاب پرواز 4721 با دانش آموزان کلاس پنجم مدرسه شهید محمدی جمع خوانی گشت






نمایشگاه به مناسبت دهه فجر






از انقلاب 57 چه میدانید؟
امروز مورخ 7بهمن95 با اعضای حاضر در کتابخانه درباره انقلاب بحث شد تا بفمیم برای ایام دهه فجر چکار باید کرد؟ نمایشنامه ای خوانده شد نمایشنامه حاکم و اژدها .حاکم یه شهر که لباس اژدها تن یه نفر میکنه تا مردم بترسند حاکمی که حاصل دسترنج مردم رو میگیره و اونها حق اعتراض ندارند از ترس ولی بالاخره یک روز یکی ا زمردم صدای حاکم رو میشنوه که با اژدها صحبت میکرده میفهمه که اژدها نیست ولی میدونه اگه به مردم بگه مردم باور نمیکنن برای همین هر شب یک عدده رو میاره تا ببینن اژدهایی در کار نیست و این مردم وقتی متحدد میشند علیه حاکم انقلاب میکنن حاکم رو بیرون میکنند و آزادانه زندگی میکنند وقتی خوانش نمایشنامه تمام شد از اعضا خواسته شد تا برداشتشون رو بیان کنند و بخوبی بیان کردند اما حرفی از انقلاب زده نشد یکی از اعضا گفت این همون کاری هست که گاندی کرد گاندی مردمش رو آزاد کرد و الان احترام زیادی براش قائل هستند .پرسیدم معادل گاندی تو کشورمون کیه ؟ فکر کردند و فکر کردند گفتند منظورتون چیه ؟ کتاب پرواز 4721 رو آوردم و گفتم منظورم اینه کی این کتاب رو خونده و گفتند هیچ کس اون کتاب ماجرای دوازده تا بیست و دو بهمن رو بصورت داستانی و شیرین و مستند بیان کرده .گفتم معادل گاندی روح الله خمینی هست و خلاصه کتاب بازگو شد علاقه مند شدند و امروز پنج تا کتاب درباره انقلاب و امام امانت برده شد .فاطمه عزیر از اعتصاب و انقلاب مدنی گاندی میگفت اما از اعتصاب مردمش از زجر مردمش بی خبر بود بعد از تمام بحث ها از اعضا خواسته شد نقاشی بکشند در باره انقلاب و حاصل شد تصور زیر

روز 12 بهمن 95 به مناسبت اغاز دهه فجر عضویت رایگان می باشد لذا از اهالی محترم خواهشمند است تا روز مقرر با به همراه داشتن یک قطعه عکس و پرداخت 500تومان هزینه صدور کارت عضویت در کتاب حضور یافته و با عضویت در کتابخانه از امکانات آن بهره مند گرددند ./
دو مورد از کتابهای طرح کتابخوان ماه در کتابخانه موجود می باشند که معرفی آنها در زیر آمده است
اسماعیل
نوشته: امیرحسین فردی
انتشارات: سوره مهر

خلاصه رمان اسماعیل
اسماعیل، در کودکی پدرش را از دست داده، همیشه از مدرسه فراری است و مادرش به سختی او را تا کلاس پنجم در مدرسه نگه داشته است. او در قنبرآباد محله ای در پایین شهر زندگی می کند و پاتوق همیشگی اش قهوه خانه علی خالدار است که در آنجا، هم بچه ها را می بیند، هم تلویزیون تماشا می کند و هم کتاب می خواند؛ داستان های عشقی و پلیسی.
اسماعیل پس از مدت ها ولگردی و پرسه زنی در خیابان ها به واسطه یکی از آشنایان علی خالدار در بانک مشغول کار می شود. بدین ترتیب پس از مدتی وضع زندگیش بهتر از گذشته می شود. چیزی از شروع کارش در بانک نمی گذرد که با سارا دختری دبیرستانی آشنا می شود و دل به او می بندد. برایش نامه می نویسد و تلفنی با هم صحبت می کنند. اولین قرار ملاقاتشان را در پارک می گذارند. اما پدر سارا سر می رسد و کار به کتک کاری و کلانتری می کشد و اسماعیل ضمن تعهد آزاد می شود. اسماعیل پس از مدتی علافی و سرگردانی به مسجد روی می آورد. آنجا با جواد، مسئول کتابخانه آشنا می شود. او هم کتاب می خواند و هم در کارها به جواد کمک می کند. اسماعیل که حالا با بیش تر وعاظ تهران آشنا شده، می کوشد همیشه خود را به جلسه سخنرانی آنها برساند. جواد از شاه و سرسپردگی های او به آمریکایی ها می گوید، از مرجعیت و از امام خمینی(ره) و از مخالفت آنها با شاه و از تبعید امام به نجف. جواد کتاب های ممنوعه ای به اسماعیل می دهد تا بیش تر بداند. قرار است نمایشنامه حرّ در مسجد اجرا شود. جواد نقش حرّ را دارد. مسجد در هنگام اجرای نمایشنامه شلوغ است. چند ماشین گاردی آمده اند. افسری با بلندگو خادم مسجد را صدا می زند افسر، خادم را به علت دیر آمدن زیر مشت و لگد می گیرد. اسماعیل طاقت نمی آورد، بلندگو را از دست افسر می گیرد و با آن یکی دو ضربه به سرش می کوبد. خون از پیشانی افسر جاری می شود... اسماعیل فرار می کند. اول به خانه جواد رفته کتاب ها و اعلامیه های او را پنهان می کند سپس به خانه خودشان می رود و کتاب ها و اعلامیه های خود را زیر پله جاسازی می کند و نامه های سارا را می سوزاند و از راه پشت بام به امامزاده پناه می برد.
با شنیدن صدای غریبه هایی که به امامزاده نزدیک می شدند، وارد دریچه ای می شود که راه پله هایی باریک و تاب دار دارد و به مأذنه می رسد. ناگهان بوی باروت به مشام می رسد و قطره های خون همراه با کُرک و پر کبوترها به اطراف می پا شد و صورت اسماعیل را سرخ می کند. اسماعیل شاخه نازک گردویی را که در نزدیکی اش هست می گیرد و خود را رها می کند، شاخه می شکند و اسماعیل با پهلو می اُفتد در حفره گوری که از گل و برفابه پر شده است.
جنایت و مکافات؛
نوشته: فئودور داستایفسکی
ترجمه: مهری آهی
![]()
روز بعد پس از خوردن چند قاشق سوپِ خدمتکار خانه، باز راسکلنیکف در حالت خواب و بیداری بود که ساعت زنگ زد و او از جا پرید. وقتی فهمید ساعت چند است هشیار شد. تمام حواسش را جمع کرد تا چیزی را فراموش نکند. از تکه پارههای لباسهای نشسته و کهنهاش بندی درست کرد و به زیر جیب بغل داخل پالتو، دوخت تا تبر را در آن آویزان کند و از بیرون چیزی معلوم نباشد. بعد پالتوی تابستانی گشادش را پوشید. از شکاف کوچکی در دیوار، قطعه چوبی به اندازة یک قوطی سیگار بیرون آورد، یک ورقة آهنی روی آن گذاشت و کاغذ سفیدی دورش پیچید. بعد دور آن نخ زیادی پیچید تا گرویی قیمتی به نظر برسد و مدتی طول بکشد تا پیرزن آن را باز کند. یک کارگاه برای زنان و یک کارگاه برای مردان داشت و سرپرست کارگاه زنان هم پیرزنی بود که کشیش معرفی کرده بود. او با اینکه ششصد هزار فرانک ثروت در بانک «لافیت» پاریس داشت اما یک میلیون فرانک برای مردم شهر خرج کرده بود و برای مردم نیازمند بیمارستان، نوانخانه و داروخانه راه انداخته بود.
در سالهای 1819 و 1820 شاه دو بار به دلیل خدمات او به مردم منطقه، او را به عنوان شهردار مونتروی سورمر منصوب کرد اما او نپذیرفت ولی بالاخره به خاطر اصرار و اعتراض مردم، شهردار شد. با وجود این همچنان زندگی سادهای داشت و به نیازمندان خدمت میکرد.
... اما در این شهر فقط یک نفر از او خوشش نمیآمد و او بازرس پلیس «ژاور» بود که به مادلن مشکوک بود و فکر میکرد او محکوم سابق ژانوالژان است. ژاور از خانوادهای کولی و پدرش نیز خود یکی از محکومان بود. اما چون در جوانی فکر میکرد مردم یا ضد جامعه یا محافظ جامعه هستند، به نیروی پلیس پیوست تا از جامعه محافظت کند. در چهل سالگی نیز بازرس پلیس شد.
وی در اوایل مدتی در زندانهای جنوب فرانسه خدمت کرد و آجودان نگهبانان زندانی بود که ژانوالژان چند بار در آن به زندان محکوم شده بود. ژاور قدی بلند، بینی نوکعقابی، چشمانی چون چشمان عقاب داشت و همیشه چوب تعلیمی همراهش بود. موقع جدی بودن تبدیل به سگ نگهبان میشد. زندگی او در بیداری و نگهبانی خلاصه شده بود. گوش به فرمان مقامات بالا و از هرگونه تخلف و نافرمانی بیزار بود. و وای به روز خلافکاری که به دستش میافتاد. حتی پدرش را هم به زندان میانداخت. برای همین همة خلافکارها از شنیدن نامش وحشت میکردند.
... بازرس ژاور یک روز شکش نسبت به پدر مادلن بیشتر شد. آن روز پیرمردی به نام «بابا فوشلووان» زیر گاری چپشدهاش گیر کرده بود و ناله میکرد. ژاور و مادلن به فاصلة کمی از همدیگر به آنجا رسیده بودند. کسی دنبال اهرم رفت اما تا چند دقیقه بعد دندههای پیرمرد خرد میشد. اگر گاری و اسب را بدجوری بلند میکردند پیرمرد میمرد. کسی باید با پشتش گاری را بلند میکرد.
مادلن میخواست چندین سکه طلا به کسی برای اینکه این کار را بکند، بدهد اما کسی توان این کار را نداشت. بالاخره هم خود مادلن زیر گاری رفت و فوشلووان را نجات داد. سپس اسب و گاری او را به مبلغ بالایی خرید. اما چون دیگر کار سنگین از فوشلووان برنمیآمد، او را پس از معالجه، برای کار به کلیسایی در پاریس معرفی کرد. ژاور برای شکش به مادلن دلیل داشت : فقط ژانوالژان زور بلند کردن آن گاری را داشت.
... فانتین در کارگاه زنانة کارخانة مادلن کار میکرد و از ترسش به کسی نگفته بود بچه دارد. اما چون سواد نداشت زنهای کارگاه فهمیدند برای او نامههایی میرسد و به کسی نامه مینویسد. از طریق نامهنویس نیز بالاخره فهمیدند او بچه دارد و یک روز صبح سرپرست کارگاه او را به جرم بدکاره بودن اخراج کرد. فانتین از آن روز کینة مادلن شهردار را به دل گرفت. بابت کرایه و اثاثیة خانهاش بدهکار بود و نمیتوانست به شهر دیگری برود. اثاثیهاش را فروخت ولی باز هم بدهکار بود. خواست خدمتکار شود اما کسی خدمتکار نمیخواست. برای سربازان لباس میدوخت و پول کمی میگرفت. دیگر پول ماهانة کوزت را مرتب نمیفرستاد. یاد گرفت چطور مثل فقرا صرفهجویی کند ومثلاً بدون روشن کردن شمع، از روشنایی خانة همسایه استفاده کند.
ابتدا خجالت میکشید با لباسهایی که به تن داشت به خیابان برود ولی بعد یاد گرفت فکر کند که کسی او را نمیبیند. بدهکاریهایش زیاد شده بود. تناردیه هم دائم نامه میفرستاد و پول میخواست. یک بار که نوشته بود برای لباس زمستان کوزت پول میخواهد، فانتین به سلمانی رفت و موهایش را فروخت. بار دیگر تناردیه نوشته بود کوزت مریض شده و پول برای خریدن دارو میخواهد. فانتین دو دندان جلویش را نیز به دندانسازی که قبلاً گفته بود آنها را میخرد فروخت و پول را فرستاد.
اما کوزت مریض نبود. فانتین برای اینکه خود را درآینه نبیند، آینهاش را دور انداخت. او مادلن را باعث بدبختیاش میدانست و روز به روز بیشتر از او متنفر میشد. طلبکارها رهایش نمیکردند و خیاط هم دستمزدش را کم کرده بود. تناردیه هم برایش نوشت اگر برایش صد فرانک بابت بدهکاریهایش نفرستد کوزت را در سرما از خانه بیرون میکند. فانتین فکر کرد: «صد فرانک! به من روزی چند سو پول میدهند.» دیگر چارهای نداشت.
... چندی بعد یک بار که جلوی کافهای قدم میزد جوان خوشگذرانی برای شوخی با او مشتی برف از پشت در لباسش انداخت. فانتین مثل ماده پلنگی خشمگین ناخنهایش را در صورت مرد فرو کرد و به او فحش داد. جمعیت جمع شد.
اما فانتین با دیدن ژاور رنگش پرید و زبانش بند آمد. ژاور با عصبانیت فانتین را به تالار ادارة پلیس برد. سپس او را به شش ماه زندان محکوم کرد و دستور داد او را به زندان ببرند. فانتین لرزید و به خاطر کوزت به التماس افتاد. ژاور گفت: «بس است. دیگر حتی خود خدا هم نمیتواند برایت کاری کند.» اما قبل از اینکه سربازها فانتین را ببرند مادلن که کمی قبل بیصدا وارد تالار شده بود گفت، دست نگه دارند.
ژاور گفت: «چه گفتید آقای شهردار؟» فانتین که فهمید آن مرد، شهردار مادلن است جلو رفت و گفت: «توی سگ باعث همة اینها هستی. به خاطر حرفهای چند تا زن مرا از کارخانه بیرون کردی» و به صورت مادلن تف انداخت. اما شهردار گفت: «این زن را آزاد کنید.» ژاور گفت: «نمیشود.» شهردار گفت که خود او شاهد ماجرا بوده و فانتین بیگناه است و چون موضوع در صلاحیت پلیس شهرداری است فانتین باید آزاد شود. ژاور با عصبانیت تعظیمی کرد و رفت. ژانوالژان به فانتین گفت که چرا وقتی شما را از کارخانه بیرون کردند پیش من نیامدید؟ فانتین به گریه افتاد و از ضعف و بیماری از حال رفت.
... به دستور آقای مادلن، فانتین تحت درمان قرارگرفت و خواهری روحانی پرستار شبانهروز او شد. مادلن دربارة فانتین تحقیق کرد و همه چیز را فهمید. برای تناردیه نیز به جای 120 فرانک بدهکاری فانتین، 300 فرانک فرستاد و برای آنها نوشت مادر کوزت مریض است و او را فوری بفرستند.
اما تناردیه صورتحساب 500 فرانکی برای مادلن فرستاد. مادلن سیصد فرانک دیگر برای تناردیه فرستاد اما تناردیه که طمعش زیاد شده بود باز کوزت را نفرستاد. حال فانتین روز به روز بدتر میشد و برای دیدن دخترش بیتابی میکرد. مادلن تصمیم گرفت خود برود و کوزت را بیاورد. به همین دلیل نامهای به امضای فانتین گرفت تا کوزت را تحویل او بدهند، اما به خاطر اتفاقی نتوانست برود. روز بعد بازرس ژاور به دفتر مادلن آمد و از شهردار خواست دستور دهد او را اخراج کنند و گفت: «من جرمی نسبت به مقام شهردار مرتکب شدهام.
در اثر عصبانیت به مقامات گزارش داده بودم که شما همان محکوم فراری ژانوالژان هستید. اما رئیس پلیس برایم نوشت که دیوانه شدهام چون ژانوالژان به خاطر دزدیدن سیب از باغی دستگیر شده است. من هم رفتم و او را دیدم و با اینکه مرد ادعا میکرد شانماتیو است او را شناختم. ضمناً غروب فردا هم در دادگاهی در آراس محاکمه میشود برای همین قرار است برای شهادت در دادگاه فردا به آراس بروم. قرار است سه نفر از همبندهای ژانوالژان هم که او را شناختهاند، در آنجا شهادت بدهند.» مادلن میخواست ژاور را مرخص کند اما در برابر اصرار او برای مجازات، قول داد به موضوع رسیدگی کند.
... عصر مادلن بهترین کالسکه را کرایه کرد تا صبح زود به دادگاه آراس که در بیست فرسخی آنجا بود برود و خود را معرفی کند تا مردی را که به ناحق ژانوالژان معرفی شده بود آزاد کند. اما شب تا صبح خوابش نبرد و در اثر فشار روحی زیاد، همة موهایش سپید شد.
ساعت از شش گذشته بود که از پلهها پایین آمد. به طرف آشپزخانه ساختمان رفت تا تبر را بردارد. میخواست یک ساعت دیگر پس از پایان کار، تبر را برگرداند. فکر کرد: اگر برگشتم و آناستازیا در آشپزخانه بود چه؟ اگر در این فاصله دنبال تبر گشت چه؟ آن وقت مشکوک میشود. اما بیشتر، فکر اصل کار بود. چون به خودش تلقین کرده بود که جنایتها به این دلیل خیلی ساده کشف میشود که جنایتکارها درست در موقع حساس که به اراده و عقل احتیاج دارند، دچار ضعف اراده و تعقل میشوند و لو میروند اما او مطمئن بود که خودش دچار ضعف نمیشود.آناستازیا در آشپزخانه بود. بدون اینکه به او نگاه کند رد شد. فکر کرد: چه فرصتی از دست رفت. اما دم در، جلوی اتاقک سرایدار چشمش به برق تبر در زیر نیمکت چوبی افتاد. وارد اتاقک شد. سرایدار نبود. تبر را از بین دو کندة هیزم برداشت و به بند پالتویش آویزان کرد و از اتاقک خارج شد.
در راه خانة پیرزن برای اینکه جلب توجه نکند آهسته میرفت و به کسی نگاه نمیکرد. نزدیک خانه، ناگهان از جایی نامعلوم صدای زنگ ساعتی شنید. فکر کرد: نکند ساعت هفت و نیم است. پشت بار کاهی که در همان موقع به داخل ساختمان میبردند پنهان شد و داخل ساختمان رفت. در حیاط فوری به راست پیچید و از راهپلههایی که به طرف خانة پیرزن میرفت بالا رفت. قلبش تند میزد. راه پله خلوت و درها بسته بود و با کسی روبرو نشد. فقط در طبقة دوم آپارتمانی خالی و در آن باز بود و داخل آن را نقاشی میکردند. جلوی آپارتمان پیرزن تبر را دوباره لمس کرد. بعد زنگ زد. در باز نشد. دوباره زنگ زد. جوابی نیامد اما از صدای خش خشی فهمید پیرزن پشت در است. عمداً حرکتی کرد و چیزی گفت که پیرزن فکر نکند قایم شده است.
بالاخره پیرزن در را کمی باز کرد. اما جلوی در را گرفته بود. راسکلنیکف گفت: گرویی را که گفته بودم آوردهام و بیتعارف وارد خانه شد و گرویی را به پیرزن داد. پیرزن پرسید: چیه؟ و با بیاعتمادی به راسکلنیکف نگاه کرد. راسکلنیکف وحشت کرد و خود را باخت. گفت: جاسیگاری نقره است. ببینید. پیرزن گفت: چرا رنگتان پریده؟ دستهایتان میلرزد. راسکلنیکف گفت: تب و لرز دارم. اگر آدم غذا نخورد رنگش میپرد. پیرزن پشت به او و رو به روشنایی پنجره کرد. گفت: چقدر نخ دورش پیچیدی. راسکلنیکف دگمههای پالتویش را باز کرد و تبر را از بند درآورد اما دستهایش حس نداشت. تبر را با دو دست گرفت و بالا برد و به فرق پیرزن کوبید. پیرزن فریاد ضعیفی کشید و روی زمین افتاد. راسکلنیکف چند ضربة دیگر به سر او زد. خون مثل آبی که لیوانی که به زمین افتاده باشد بیرون میزد. کلیدها را از جیب پیرزن درآورد. دستهایش میلرزید. سعی میکرد خونی نشود. به اتاق خواب پیرزن رفت. اما در گنجه چیزی پیدا نکرد. ناگهان فکر کرد شاید هنوز پیرزن زنده باشد. به سوی جسد دوید.
بقیه در ادامه مطلب
ادامه مطلب
معرفی کتاب مه لقا (عشق نافرجام شاهزاده قاجار )
نوشته حمزه سردادور

اگر در اینترنت جستجویی انجام بدهید یا در پایگاههای اطلاعاتی کتابخانه ها متوجه خواهید شد که اقای حمزه سرداری کتابهای زیادی نوشته اند مثل کیمیاگران -آزاددزنان -بانوی سربدار-مه لقا بانوی عصر معاصر -مه لقا و آزاد زنان -بیشتر کتابهای این نویسنده قهرمانش یک بانو و در بیشتر نوشته ها اسم آن بانو مه لقا می باشد اما چیزی که در این جستجو ها حاصل میشود این است که کتاب حاضر در اینترنت حتی به اسم وجود ندارد تا آنجا که بنده اطلاع دارم ودر کتابخانه ها هم شاید وجین شده باشد و یا مثل کتابخانه ما دست نخورده بماند چرا که این کتاب انتشار سال 1374 می باشد بخاطر جلدش بخاطر عنوان قاجار شاید بسیاری تصور می کنند که داستانش تاریخی باشد اما اینگونه نیست داستانی داستان عشق و هوس و جوانمردی است در زیر به ماجرای کتاب اشاره میگردد و بعد نظر یک خواننده آورده خواهد شد .
داستان برای زمان محمد علی شاه است و زمانی که روس و قفقاز در کشور جولان میدادند و زمان معاهده ترکمن چای در آن زمان در شهر بزرگ تهران مه لقا دختر س...اممالک با مادرش و آفاق دختر خاله اش در خانه ای مجلل زندگی میکردند تاج الملوک مادر مه لقا بخاطر عشق و علاقه ای که به قدیر بیگ یک طبعه قفقازی داشت میخاست دختر خودکه نامزد داشت با برادر زاده قدیر بیگ ازداواج کند در واقع شرط ازدواج قدیر بیگ این بود که ورشو با مه لقا ازدواج کند نقشه هایی هم چون فراری دادن به رشت و غیره را کشیدن ولی تاجی مادر بود و دو دل اما به دلیل عشقش در برابر قدیر بیگ تسلیم بود روزی که آنها نقشه کشیدند تا مه لقا را با ورشو فراری بدهند تا مه لقا دیگر مجبور باشد با ورشو ازداواج کند غلام پهلوان ان زمان تهران جلوی نقشه آنها را گرفت و اینطوری غلام وارد زندگی آنها شد .در این بین و قضیه پرو پیج خم عشق و عاشقی آفاق دختر خاله مه لقا عاشق ورشو بود برای همین در خیابان او را دیده و با اون صحبت کرد ورشو که به خیالش مه لقا با او صحبت میکند و برای امتحان او مدام تکرار میکند من مه لقا نیستم و هیچ چیز ندارم با آفاق قرار فرار گذاشتند افاق پول و طلاهای خاله خود را دزدید و با وررشو به طرف رشت رفتند وقتی که قدیر بیگ فهمید مه لقا با ورشو نرفته بلکه افاق رفته تلگرافی فرستاد به رشت اما تلگراف چند روزه به رشت میرسید بنابر این ورشو که اهی در بساط نداشت با فروش یک انگشتر بساط عقد کنان را راه انداخت در آن زمان شناسنامه هنوز نبود و شفاهی اسم و اسم پدررا می پرسیدند که ورشو به عاقد گفته بود مه لقا دختر ..الممالک وقتی عاقد افاق رو به نام مه لقا خواند آفاق گفت که من آفاق دختر ... هستم نه مه لقا بدیدن ترتیب ورشو به اشتباه خود پی برد و در صدد تصاحب طلاها بر آمد تا حداقل به مه لقا که نرسید طلاها را به دست بیاورد در این حین غلام دوباره وارد شده آفاق رو نجات داده به مسافر خانه میبرد ورشو به دنبال قفقاز ها رفته دسته ای را دور خود جمع میکند و با هم به دنبال غلام میگردند نکته مهم و جالب اینکه غلام به سراغ عظیم پهلوان رشت میرود در ان زمان داش مشدی ها های معروف شهرها با اینکه هم رو نمیدیدند ولی با هم ارتباط داشتند عظیم تمام تلاش خود رو میکنه تا غلام و آفاق به سلامت ه تهران برگردند سفارت روسیه کارگزار وهمه و همه ه دنبال طلاها بودند ولی غلام طلاها رو ه سلامت به تاجی تحویل میدهد و افاق رو به خانه باغ خود میبرد نکته مهم اینکه در ان زمان کسبه بازار حتی اگر ثروت هنگفتی هم دارا بودند ارزشی نداشتند یعنی یک سرباز دولت از بازاری ارزشش بیشتر بود و غلام با رشوه و غیره وارد دولت شد و در خلال جنگ و فرار محمد رضا شاه رشادت کرد و به سرداری رسید در این بین بر میگردیم به خانه تاجی خانوم تاجی که دیگر از قدیر بیگ بخاطر نقشه شومش یعنی کشتن حبیب نامزد مه لقا ناامید شده بود تصمیم گرفت که با قدیر بیگ ازداواج کند تا به او تسلط داشته باشد با هم نقشه کشیدندو طوری وانمود کردند که تاجی مجبود ره قبول ازداواج می باشد قدیر بیگ با تاجی ازداواج کرد و بعد از ادواج فهمید شوهر تاجی تمام ثروتش را به نام مه لقا کرده و تاجی هیچ چیز ندارد بنابراین خواست تا حبیب و مه لقا رو باهم بکشد در این حین ورشو هم که توسط عمو رانده شده بود به کشتن حبیب اقدام کرد ولی توسط یک قفقازی گوشش بریده شد قفازی که غلام اجیر کرده بود ولی ورشو بخاطر قفازی بودن فکر کرد عمویش اجیر کرده تا ورشو را بکشد بنابراین دشمن قدیر بیگ شد یک شب که قدیر بیگ از قمار باز میگشت با اسلحه سه تیر به او زد و لی نمرد کار را تاجی تمام کرد چطور قدیر بیگ مه لقا و حبیب رو برای ناهار دعوت کرده بود و در شراب حبیب سم ریخته بود تا به جنون مبتلایش کند تاجی وقتی قدیر بیگ شراب خواست با خود فکر کرد قدرت شراب بیشتر از آب است پس ان شراب را به قدیر بیگ داد و این چنین چاه کنان داستان در چاه افتادند ورشو به روسیه فرستاده شد و قدیر بیگ مجنون و بعد از سه روز به مرد و تاجی ماند و پشیمانی و عشق نافرجام حبیب به وزارت خارجه رفت و بعد ها وزیر شد و غلام والی یک شهر شد
اما نظر خواننده
اطلاعات و تصویر سازی خوبی از زمان قاجار داشت از زمانی که اعیان ها اسب و بقیه الاغ داشتند زمانی که خیابان و کوچه خاکی بود زمانی که کشتن یک ایرانی به دست روس و قفقاز عین اب خوردن بود و روس ها هر کاری دلشان یمخاست میکردند زمان ارباب و غلامی زمان پهلوان ها ووو اما یکی انجا که به جزییات اشاره ای نکرده ودیگر انکه در خلال داستان زیاد حاشیه رفته یعنی از غلام میگوید و پهلوانی برمیگردد کلی توضیح از رسم پهلوانی ان زمان میدهد
در هر حال کلا کتاب خوبی بود
قصه مهمونی سوسکس خانم
یکی بود یکی نبود توی باغچه مهمونی بود مهمونی خاله سوسکه فصل فصل بهار و همه جا سبز سبز عمو سوسکه و خاله سوسکه همه رو دعوت کرده بودند صبح زود خاله هزار پا پاشد بدو بدو رفت دم در خونه خاله کفش دوزک تا کفش بخره اما بچه ها خاله کفش دوزک خونه نبود خاله هزار پا غمگین شد و رفت دم لونش نشست .اهالی همه اماده میشدن که برن مهمونی خاله سنجاقک زودتر از همه میخاست بره وقتی دم در خونه خاله هزار پا رسید صدای گریه شنید جلو اومد و گفت هزارپای رنگ و برنگ همسایه ی خوب و زرنگ چی شده که غصه داری یک غم درسته داری .خاله هزار پا اشکشو پاک کرد و گفت میخام برم به مهمونی میبینی که کفش ندارم کفش واسه جشن ندارم خاله سنجاقک فکر کرد و گفت غصه نخور هزار پا دوست قشنگ و زیبا پر میزنم میپرم به خونه سر میزنم برات میارم کفشی کفش خوب و قشنگی /بله بچه ها خاله سنجاقک رفت و رفت و دو جفت کفش آورد و خاله هزار پا پوشید ولی دوجفت کفش خیلی کم بود براش برای همین بازم گریه کرد.خاله ملخک صدای گریه خاله هزار پا رو شنید و اومد جلو و گفت هزارپای رنگ و برنگ همسایه ی خوب و زرنگ چی شده که غصه داری یک غم درسته داری .خاله هزار پا اشکشو پاک کرد و گفت میخام برم به مهمونی میبینی که کفش ندارم کفش واسه جشن ندارم.خاله ملخک رفت و دو جفت کفش آورد اما بازم کم بود باز زد زیر گریه خاله شاپرک صداشو شنید و اومد جلو و گفت هزارپای رنگ و برنگ همسایه ی خوب و زرنگ چی شده که غصه داری یک غم درسته داری .خاله هزار پا اشکشو پاک کرد و گفت میخام برم به مهمونی میبینی که کفش ندارم کفش واسه جشن ندارم.خاله شاپرک پرزد و چند جفت کفش آورد خاله هزار پا خنده کنان پوشید و باهم رفتند مهمونی مهمونی غلغله بود چای و شربت و پلو و میوه خلاصه همه چی خاله هزار پا که وارد شد رفت پیش سوسکی خانم سوسکی خانم وقتی پاهای خاله هزار پا رو دید با تعجب نگاه کرد و زد زیر خنده و خاله هزار پام باهاش خندید ولی از اون خنده های خوب ها از اونا که باهم میخندن نه به همه بله کفش های خاله هزار پا شد وسیله شادی حیوونای جنگل تو روز جشن




روایت داستانی دیگر از کتاب قصه های قرآنی
پنج شنبه 30دی 95 قرار براین بود که جمع خوانی صورت گیرد ولی به درخواست اعضای حاضر در کتابخانه قصه ای دیگر از کتاب قصه های قرانی روایت شد قصه هود پیامبر وبعد از آن شروع به کشیدن نقاشی کردند.
