http://admin.ketabkhon.ir/CentralImages/Material/Manage/material.ashx?Item_Id=2036&Edition_Id=24130

 

فرشته ها هم عاشق میشوند اثر بانو نعیمه اسلاملو شاید تا به حال کتابهای زیادی خوانده باشم درباره شهدا ، جنگ ، جانبازان به طبع محیط پیرامونم که فقط کتاب میبینم و بس و به طبع علاقه ای که مدتهاست به خواندن خاطرات جنگ پیدا کرده ام کتابهای زیادی خوانده ام از دا، مهتاب گم شده، اب هرگز نممیرد، سلام برابراهیم، سرباز کوچک امام، من زنده ام کتابهای کوچک درباره شهدا و... اما فرشته ها هم عاشق میشوند یک چیز دیگر بود شاید با شخصیتهای دست نیافتنی آن کتاب دست نیافتنی برخورد کرده بودم و به دنبالشان نبودم اما این کتاب چیز دیگری بود زن، بانو، شیرزنی به اسم فاطمه افتخاری که در هر عرصه از ابتدای جنگ حضور داشته ولی همچنان با نشاط درصدد اهدافی بزرگ است .هدف این بانو برای خواندن رشته روانشناسی برای تعالی علم روانشناسی نه برای مدرک و کار ووو شخصیتی بی نظیر که در فیلمها در کتابها بیشتر مردان جنگ را اینگونه نشان میدهند و بانوان جنگ گم هستند و فقط نقش همسری در حاشیه را دارند اما این کتاب نه تنها بانو افتخاری را بلکه هزاران بانوی قهرمان را مثال میزند خواندن این کتاب یعنی خواندن هزاران کتاب درباره جنگ خواندن این کتاب یعنی تحول نه پیدا کردن خودبرای بانوان هرچه بگویم کم است پس بهتر است کمی از خود کتاب و ماجراهایش بنویسم

قسمت اول

بمباران شده بود رفته بودند برای نجات و انتقال مجروحین به بیمارستان زیر آوار زنی را یافتند که کودش را شیر میداده کودکی حدود نه ماهه و در همان حال خانه اش بر سرشان میریزد زن با تمام قوا از کودک محافظت میکند اما خودش شهید میشود خانم افتخاری و منیر سعی میکنند کودک را جدا کنند اما نمیتوانند کودک سخت به مادر چسبیده با بیسکویت و هزار ترفند کودک را جدا میکند و مادر منتقل میشود کودک را به بیمارستان میبرد در آنجا مادری بوده که آسیب دیده بود و کودکش نیز شهید شده بود سعی میکنند تا ان مادر این کودک دختر بچه شیرین را به فرزندی قبول کند اما مقاومت میکند ولی بعداز مدتها که بی قراری کودک را که عادت داشته قبل از خواب شیر مادر بخورد را میبیند قبول میکند به او شیر بدهد اما باز کودک را نمیخواند اما وقتی نام مادر کودک را میشنود کودک را با آغوش باز میپذیرد حالا صحنه ها و قسمتهای اشک آور داستان بماند

قسمت دوم

در قسمتی کار میکردیم که شهدایی بودند که اعضا و جوارح داخلیشان زخمی بود و آب نباید میخوردند و اگر میخوردند کار تمام بود یک روز طاقت از کف دادم خواستم به یک رزمنده که بشدت بی تاب بود آب بدهم رفتم سر دکتر فریاد کشیدم که دکتر راهی نیست تا کی ؟ دکتر فریاد کشید که فکر میکنی برای من ساده است تحمل این صحنه های بی تابی اما چاره ای نیست دیشب یک جوان که فقط یک یا دوساعت مانده بود تا بتوانیم به او آب بدهیم شهید شد پرستارش دیوانه شده بود حق هم داشت تحمل چنین چیزی سخت بود اب را برداشت و برد تا به همشان بدهد اما آنها نخوردند و همگی فقط اشک ریختند بعضی وقتها تشنگی چنان فشار می آورد که بیمار گاهی دیوانه وار فریاد میکشید و گاهی حتی سرم را هم سرمیکشیدند این بخش بیمارستان بخشی طاقت فرسا بود

قسمت سوم

غلام پاسداری که توسط یک جوان منافق بشدت شکنجه شده بود ولی وقتی بچه های ما در حمله ای پیروز و او زخمی اسیر شد غلام درمقابل چشمان از حدقه در آمده او از او تیمارداری کرد و حتی بعد در زندان زندان بان او شد آنقدر محبت کرد به شکنجه گرش که شکنجه گر با غلام دوست شد و مقرهایی را لو داد

اینها بخش کوچک از قسمتهای جنگی البته قسمتهای مربوط به بانوان جنگ که در سررسید بانو افتخاری خوانده میشود توسط فرشته هم خواهد امد اما بخش کوچک

بانوان قهرمان

انقد بانوی قهرمان در این کتاب دیدم که نمیدانم از کدام بگویم از بانوی جوانی که از نوجوانی درگیر انقلاب بوده و بعد از انقلاب برای تدریس راهی منطقه محرومی میشود و در راه توسط منافقین شهید میشود یا از بانویی که در زمان انقلاب در خانه اش را باز میگذارد تا پناه تظاهر کنندگان که تحت تعقیب هستند باشد و در این را شکنجه و شهید میشود .یا از بانوی نوجوانی که در دیوار شعار مینویسد و زمان پخش برنامه رادیویی در باره انقلاب را برای روشنگری مردم بر دیوار مینویسد یا بانویی که پسرانش را هیچ خودش را فدای انقلاب میکند و آخر سر در حج شهید میشود یا بانوان دیگر بانویی که دو پسر و همسرش را از دست داده اما مقاوم است و مبارز بانویی که همسرش را که تنها کسش بوده بانویی که از پدر غیر انقلابی فرار و به همسری انقلابی رسیده و تازه طعم خوش خوشبختی را میچشیده که همسرش عزم سفر میکند بانویی که زیر شکنجه های ساواک بوده چه شکنجه هایی ... از بانویی بگویم که همسر شیمیایی اش را تیمار میکند و پا به پای او آب میشود و در نهایت بار فرزندان و سرزنش ها را به دوش میکشد یا از دختری که پدرش موجی شده بگویم یا یا یا ( بهترین است بخوانید تا بدانید )

قسمت چهارم

قسمتهایی از سررسید

زینب کمایی

زینب معتقد بود انسانها همه خوبند و این جامعه و محیط است که آدم ها را از فطرت خدایی شان دور می کند به خاطر همین میگفت ما باید همه تلاشمون رو انجام بدیم تا فطرت خدایی آدم ها زنده بشه زینب یه برنامه خودسازی برای خودش درست کرده بود کارهای خوبی که انجام میداد را در دفترش می نوشت و آخر هفته به خودش نمره می داد زینب زینب عاشق خدا و این جمله را بر سر برگ دفترهاش نوشته بود می خواهم لحظه ای فراموش نکنم که در محضر خداوند هستم و هیچ وقت گناه نکنم زینب انگار میدانست عمرش کوتاه است در یاداشتهایش نوشته بود خانه ی خود را ساخته ام . دگیر آماده شده ام باید بروم همیشه میگفت شهادت فقط در جبهه نیست راست میگفت در اسفند 1360 وقتی از مسجد بر میگشت منافقین زینب 14 ساله 14 ساله را با چادر خودش خفه کرده بودند و بعد از دو روز پیکرش را خانواده اش یافته بودند

خاطره ی ناهید

ناهید دختری از تبار کردستان و انقلابی چند اتیشه

اوایل زمستان 1360 ناهید خیلی مریض بود به درمانگاه رفت و برنگشت چند نفر او را سوار مینب بوس کرده سرش را تراشیده بودند و با دستان بسته در روستاهای سنندج میگرداند و میگفتند این جاسوس خمینی است او را بشدت شکنجه کرده و گفته بودند تا به خمینی توهین نکنی آزادت نمی کنیم . ناهید سختی شکستن حریم زنانه اش سختی شکنجه را به جان خرید برای آرامانش بالاخره یازده ماه بعد او را با سری تراشیده و شکسته و بدنی کبود در اطراف روستای هشمیز پیدا کردند

نه با این مطالب فکر نکنید این کتاب یک کتاب تاریخی جنگی است این کتاب یک رمان یک داستان از زندگی امروز است داستان داستان فرشته است که فکر میکند زن برای آزادی باید کار خانه نکند ازدواج نکند و درس بخواند تا کار کند و پول در بیاورد و مستقل شود دختری که برحسب عادت و محیط خانوادگی محجبه و سنتی است اما با خواندن سررسید و آشنایی با بانوان و داستان های خانم افتخاری با جان و دل به چادری بودن به سنتی بودن مثلا افتخار میکند و در آخر از عشقی زمینی به عشقی آسمانی میرسد نه شهید نمیشود بلکه به درک درستی از خدا و عشق میرسد

کلا خیلی کتاب جالبی بودد بی نهایت به چند بار خوندن میارزه تا جا بیافته تا حتی قصه ای نامه ای فراموشمون نشه

در اخرم شعری رو مینویسم بخشی از شعر رو که یه فرزند جانباز موجی نوشته و در کتاب اومده

اتل متل یه بابا

دلیر و زار و بیمار

اتل متل یه مادر

یه مادر فداکار

اتل متل بچه ها

که اون ها رو دوست دارن

آخه غیر اون دوتا

هیچ کسی رو ندارن

مامان بابا رو میخواد

بابا عاشق اونه

به غیر بعضی وقتا

بابا چه مهربونه

وقتی که از درد سر

دست میذاره رو گیجگاش

اون بابای مهربون

فحش میده به بچه هاش

همون وقتی که هر چی

جلوش باشه میشکنه

همون وقتی که هرکی

پیشش باشه میزنه

غیر خدا و مادر

هیچ کسی رو نداره

اون وقتی که باباجون

موجی میشه دوباره

دویدم و دویدم

سرکوچه رسیدم

بند دلم پاره شد

اون چیزی که دیدم

بابا میون کوچه

افتاده بود رو زمین

مامان هوار میزد که

شوهرمو بگیرین

مامان با شیون و داد

می زد توی صورتش

قسم میداد بابا رو به فاطمه به جدش

تورو خدا مرتضی

زشته میون کوچه

بچه داره می بینه

تو رو به جون بچه

بابا رو دوره کردن

بچه های محله

بابا یهو دوید و زد تو دیوار با کله

هی تند تند سرش رو بابا می زد تو دیوار

قسم میداد حاجی رو

حاجی گوشی رو بردار

نعره های باباجون پیچید یهو تو گوشم

الو الو کربلا

جواب بده به گوشم

مامان دوید و از پشت گرفت دست بابارو

بابا با گریه میگفت کشتید بچه ها رو

بعد مامانو هلش داد

خودش خوابد رو زمین 

گفت که مواظب باشید

خمپاره زد بخوابید

الو الو کربلا

پس نخودا چی شدن؟

بچه ها قیچی شدن

تو سینه و سرش زد هی سرشو تکون داد

رو به تماشا چیا چشماشو بست و جون داد!

بعضی تماشا کردن

بعضی فقط خندیدند

اونهایی که از بابام فقط امروزو دیدن

سوی بابا دویدم

بالا سرش رسیدم

از درد غربت اون

هی به خودم پیچیدم

درد غربت بابا

غنیمت از نبرده

شرافت و خون دل

نشونه های مرده

ای اونهایی که امروز

دارین بهش میخندین

دردشو می پسندین

امروزشو نبینین

بابام یه قهرمونه

یه روز به هم میرسیم

بازی داره زمونه

موج بابام کلید

قفل در بهشته

درو کنه هر کسی

هرچیزی رو که کشته

یه روز پشیمون میشید که دیگه خیلی دیره

گریه های مادرم یقه تون میگیره

بالا رفتیم ماسته

پایین اومدیم دوغه

مرگ و معاد و عقبی

کی می گه ک دروغه



تاريخ : یکشنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۷ | | نویسنده : کتابدار |
http://media.iranpl.ir/d/2018/07/23/4/133084.jpg



تاريخ : پنجشنبه چهارم مرداد ۱۳۹۷ | | نویسنده : کتابدار |
.: Weblog Themes By Bia2skin :.