29 فروردین 98با حضور 20نفر از اعضا کتاب قصه های خوب برای بچه های خوب معرفی و قصه بازرگان و بقال قصه گویی شد و قصه خیاط و کوزه گر نیز جمع خوانی گشت ,و بعد در حیاط کتابخانه بازی کردند







دوشنبه های دانش و این دوشنبه دو آزمایش یکی تخم مرغ در سرکه : اسید سیتریک سرکه باعث میشه پوست تخم مرغ بسوزه از بین بره و لایه بعد پوست که یک لایه شفافی هست بمونه تخم مرغ حالت ژله مانند و انعطاف پذیر هم پیدا میکنه پس هم میشه باهاش بازی کرد هم میشه داخل تخم مرغ رو دید بدون شکست تخم مرغ و آزمایش دیگر رنگین کمان شیر هست که سه رنگ اصلی رو روی شیر میریزیم از هرکدوم سه قطره بعده گوش پاک کن یا کبریت رو با مایع ظرف شویی آغشته میکنیم و میگذاریم وسط رنگ ها و تغییرات جالبی مشاهده میکنیم
این آزمایشات ساعت یازده در کتابخانه و ساعت دو در مدرسه انجام شد






ندانستن ماجراهای حماسی دوست داشتنی و پرشور و تخیلی شاهنامه توسط یک دانش آموز پنجم ابتدایی یعنی من کارم را درست انجام نداده ام ![]()
این هفت نفر تازه به جمع اعضای فعال فعال اضافه شده اند یعنی افرادی که در مدرسه بهشان خدمت میکردیم و الان در کتابخانه در خدمتشان هستیم و باشیم انشاالله
خلاصه داستان رستم و اکوان دیو :
روزی چوپانی در شهر فریاد میزند که آی گورخری به گله زده است کیخسرو این چوپان رو احضار میکنه و از اون درباره گورخر میپرسه وقتی که چوپان ویژگی های گورخر رو میگه که مانند شیری خشمناک است که یال اسبان را می درد و رنگش چون خورشید زرین با خطهای سیاه بر پشت است . خسرو از نشانیها فهمید که او گورخر نیست چون گورخر زورش به اسب نمی رسد و دیگر اینکه خسرو شنیده بود در نزدیکی گله چوپان چشمه اکوان دیو است
خلاصه کیخسرو میفرسته سراغ رستم و رستم با رخش میرند به جنگ دیو رستم و رخش در دشت میچرخند اما چیزی نمیبینند تا اینکه چیزی مثل برق از جلو چشمانشون رد میشه میدوند دنبالش اما غیب میشه رستم و رخش که خسته میشند کنار چشمه میخوابند دیو میاد و جایی که رستم خوابیده رو میبره و بالای سرش میبره رستم از تکان ها چشم باز میکنه و دیو بهش میگه دوست داری بندازمت تو کو یا دریا که خوراک کوسه ها بشی رستم فکر میکنه و چون میدونست که هر چی بگه دیو برعکسش رو انجام میده گفت منو بنداز کوه چون داستانی دارم از دانایان چین که هر کس در اب بمیره هرگز به بهشت نمیره دیوم اونرو انداخت دریا رستم با چه سختی خودش رو از دست کوسه ها نجات داد و رفت سوار رخش شد و باز برگشت کنار چشمه دیو اینبار دیگه به دیو مهلت نداد زود طناب رو حلقه کرد و انداخت دور دیود وبا گرزش کوبید وسط سر دیو و دیو افتاد بعد سر دیو رو برید و خدا رو بخاطر پیروزی شکر کرد و سر رو برای کیخسرو برد


شنبه 24فروردین قصه گویی با مادران که به دلیل بارش باران پرشور نبود بارش شدید باران درست زما برگزاری برنامه وقطع شدن باران درست بعد از گذشتن وقت برنامه یعنی درست از ده تا دوازده مساله ناراحت کننده کودک پیش دبستانی بود که خواهر بزرگش میگفت گریه میکرده و التماس به مادر که بریم اما بخاطر باران نیامده بودند خلاصه آن همه دعوتنامه و تماس تلفنی و اصرار برای آمدن مادران بخاطر باران یا بهانه باران برباد رفت
در این جلسه ضمن بازگویی اهمیت قصه گویی مادران برای فرزندان ولو شده تعریف خاطرات خود قصه نخودی موطلا دختر یک زن روستایی قصه گویی شد مادران نیز از قصه ها و لالایی ها گفتند که اکثرا نه همه تنها قصه سارای را میدانستند و بس به قول خودشان از خروس خوان تا بوق شب درحال کار هستند و وقت قصه گویی ندارند مثل زنان شهری

24 فروردین 98با حضور 20نفر از اعضا جمع خوانی کتاب زندگانی امام سجاد و مسابقه کتابخوانی از این کتاب صورت گرفت و سپس مسابقه بازی ماز برگزار گشت




کارگاه محیط زیست در کتابخانه برگزار گشت در این کارگاه ابتدا به مدت بیست دقیقه درباره محیط زیست و تفکیک زباله و حفاظت از آب و جنگل و محیط اطرافمان و نیز درباره انرژی ها و سوخت ها صحبت شد و نکاتی نیز برای حفاظت از محیط زیست گفته شد و سپس شرکت کنندگان در حیاط کتابخانه نهارشان را خوردند و بازی های فکری و سنتی و غیره صورت گرفت و همچنین نشست کتابخوان فروردین نیز با معرفی پنج کتاب درباره محیط زیست برگزار گشت






قصه نمکی از کتاب قصه هایی برای خواب کودکان (بهار)
این قصه قصه دختری می باشد که مادرش در خانه ای هشت در زندگی میکنند هر شب نمکی تمام درها را می ببند اما یک شب هفت را میبندد و یکی را نه و بدین صورت غول وارد خانه شان میشود غول میگوید هودرما هودرشما مهمان نمخای خانه شما و از آنها شام میخواهد و مادر نمکی میگوید هفت دررو بستی نمکی یه دررو نبستی نمکی برو برای غول سفره بنداز و بعد دوباره غول همان جمله هودرما رو تکرار میکند و چای میخواهد ومادر نمکی باز میگوید هفت رو بستی بستی نمکی یه درو نبستی برو چای بیار و بعد غول میخواهد بخوابد بعد خواب غول نصف شب بیدار میشود و نمکی رو با خودش به سیاره خودش و خانه اش میبرد خانه ای زیبا نمکی صبح خود رو درخانه غول میبیند و باتمام زیبایی خانه از آنجا خوشش نمیاید و راهی برای فرار میگردد به زیر زمین میرود و چند در میبیند هر در رو که با زمیکند یه عدده رو میبیند در یک اتاق همه ی طلافروشان در یکی همه پارچه فروشان و ووو همه از او میخواهند که کمکشان کند نمکی که میداند همه غول ها شیشه عمر دارند به دنبال شیشه عمر همه خانه را میگردد و در یکی از کمد ها یک شیشه پیدا میکند شیشه را تکان میدهد و صدای غول را میشنود هر چه بیشتر تکان میدهد صدا نزدیکتر میشود تا اینکه غول به اتاق میرسد وقتی در اتاق را باز میکند نمکی شیشه عمر را به زمین میندازد و غول از بین میرود و نمکی همه را آزاد میکند و باهم به شهرشان بر میگردند


ساخت کاردستی با شانه تخم مرغ در فضای باز کتابخانه باشرکت گسترده دانش آموزان بطوری که در دو مرحله صورت گرفت البته حضور در مدرسه و اطلاع رسانی برنامه و ... موجب این حضور شد
کاردستی های جالبی متناسب با سن دانش آموزان آموزش داده شد برای کلاس دوم و سوم نقاشی با شانه تخم مرغ برای چهارم ساخت حیوانات و آدمک و برای ششم ساخت شاخه گل با شانه تخم مرغ آموزش داده شد





پخش مستند های شعبده بازی کریس آنجل، سعید فتحی روشن و نیز ساخت پازل با چوب بستنی در کتابخانه






نمایشنامه خوانی قصه شنل قرمزی و سپس پخش کارتون بی کلام این قصه و روایت قصه توسط اعضا
( شروع خوبی برای سال 98 نبود با هفت نفر برگزاری ممنونم از مادرانی که بهشون زنگ زده شد اما بچه هاشون نفرستادند شاید مشکل از ما بوده و زمان برنامه
خوب بچه ها از مدرسه میرند خونه و خسته و یک ونیم زمان بدی بوده )



