زنگ کتاب در کلاس چهارم ابتدایی مدرسه شهید محمدی برگزار گشت. یک زنگ به مطالعه کتاب پرداخته شد و آخر هم کتابها امانت داده شد برای نوشتن خلاصه یا نقاشی در خانه و بازی فکری نیز صورت گرفت

 

 



تاريخ : یکشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۸ | | نویسنده : کتابدار |

معرفی و جمع خوانی کتاب هدهد سفید و همچنین کارگاه خلاقیت با دست که کودکان با شکل دستشان نقاشی میکشیدند یک گروه پروانه کشید یک گروه خانواده و یک گروه حیوانات را وووو

 

 



تاريخ : شنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۸ | | نویسنده : کتابدار |

قصه گویی نمایشی برای پیش دبستانی ها قصه خروس و روباه

قصه خروس و روباه رو شاید تا به حال دوبار در هر کلاس  قصه گویی کرده باشیم اما هر بار هم برای خودمان هم برای بچه ها جذاب بوده هوش یک موجود کوچک در برابر مکر یک موجود بزرگ هر جمله این قصه درسی برای بچه هاست

خروسی از مزرعه بیرون میرود برای گردش در مسیر روباهی میبیند به بالای درخت پناه میبرد روباه با تعجب میگوید چرا بالای درخت رفتی مگر نشنیدی ؟ خروس گفت چیو؟ اینکه شیر سلطان فرمان صادر کرده حیوانات با هم در صلح باشند یعنی گربه با سگ دوست باشد ، گرگ با بره دوست باشد خلاصه دشمنی نباشد . خروس تعجب کرد گفت مگر میشه حتما کاسه ای زیر نیم کاسه هست. روباه که دید خروس زیادی در فکر فرو رفته گفت به چی فکر میکنی بیا پایین باهم بریم گردش جنگل هم بریم ببین درست میگم در همین حین خروس فکری به سرش زد و گفت پس بگذار اون حیوونها که دارند از دور بدو میان هم برسند باهم بریم گردش روباه گفت چه حیوونهایی چه شکلی هستند؟ گفت خوب نمیتونم ببینم ولی پشمالو هستند و گوشهای درازی دارند و زبونشونم بیرون هست گمون کنم سگ باشند. روباه که از ترس داشت میلرزید گفت نه بیا ما دوتا بریم اونها هم میان خروس گفت نه دسته جمعی بیشتر خوش میگذاره روباه که دید حریف خروس نمیشه و سگهام دارند نزدیکتر میشند گفت پس من رفتم سگ ها دشمن من هستند. مرا تکه و پاره می کنند

خروس گفت: «آقا روباه، مگر خودت نگفتی که به فرمان شیر همه باید با هم دوست باشند؟»

روباه گفت: «چرا گفتم؛ ولی می ترسم این ها هم مثل تو فرمان شیر را نشنیده باشند. آن وقت تا بخواهم به آن ها حالی کنم که چه شده و چه نشده، تکّه بزرگم، گوشم می شود.»

روباه این را گفت و با سرعت از آن جا دور شد. خروس هم از درخت پایین آمد و به ده برگشت. 

 

 

 



تاريخ : پنجشنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۸ | | نویسنده : کتابدار |

 



تاريخ : یکشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۸ | | نویسنده : کتابدار |

نمایشگاه کتاب به مناسبت ایام فاطمیه در کتابخانه پریخان برگزار گشت در این نمایشگاه حدود 12کتاب که در خصوص زندگانی و سخنان این بانوی گرانقدر چاپ شده به نمایش گذاشته شده است هم چنین ماجرای شهادت ایشان بصورت تصویری نمایش داده شده است.

 

 



تاريخ : شنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۸ | | نویسنده : کتابدار |

کارگاه تغذیه با تاکید بر اهمیت صبحانه و فواید آن و مضرات نخوردن صبحانه و خوردن تنقلات بجای صبحانه برگزار گشت

 

 



تاريخ : شنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۸ | | نویسنده : کتابدار |

معرفی دو کتاب در برنامه صبحگاهی مدرسه شهید محمدی کتابهای جزیره افسونگران و کشور ده متری هر دو نوشته سرکار خانم فریبا کلهر

معرفی کتاب کشور ده متری

این رمان ۲۴ بخش دارد که «پیش از شروع قصه»، «چه کسی داماد پادشاه می شود؟»، «ماماجیم جیم دست به کار می شود!»، «اولین برخورد باشتین با غول ها»، «زنبق و کاویان و چراغ جادو»، «من اربابم و تو کنیز»، «وارد یک ماجرای عجیب می شویم!»، «به فرمان این شاه... به فرمان آن شاه...»، «دختری در قلعه زندانی است»، «به من کمک کنید!»، «ماماجیم جیم...تو آزادی»، «مادر نگران»، «غول ها کشته شدند»، «شاه اتیل زندانی می شود!»، «جارچی ها جار بزنید»، «غول ها روی سقف کشور ده متری را می روند!»، «زندانی ها را نجات دهید!»، «مرد ریش حنایی عذرخواهی می کند»، «سربازان تیر و کمان را زمین می گذارند»، «خطر جدی است!»، «ته کفش پدرم سوراخ بود»، «باید سقف خانه ها را برداریم»، «مشکلات کشور ده متری به ما مربوط نیست» و «عروسی باشتین و پاییزه» عناوین این ۲۴ بخش است.

 در پشت جلد این کتاب آمده است:

«درسته که این کشور ده متر مساحت دارد...
درسته که آدم کوچولوها توی این کشور زندگی می کنند...
اما مشکلات کشور ده متری خیلی بزرگ تر از مساحت و یا قد و قواره
مردمش است.
کشوری که دو تا پادشاه مشنگ داشته باشد با سر افتاده توی دردسر.
حالا اگر یکی از پادشاهان قلابی باشد دیگر بیا و درستش کن. من که دوست ندارم توی
همچنین کشوری زندگی کنم.
اما قراره دست پادشاه قلابی رو بشود و دوباره کشور ده متری سر و
سامان بگیرد. چطوری؟
این شما و این ماجراهای کشور ده متری...»

 


معرفی کتاب جزیره افسونگران

دهكده‌ى باران بر جنگل وسيع و مه‌آلودى مشرف بود كه به تازگى محل زندگى موجودات شرورى شده بود كه خَستَر ناميده مى‌شدند. خسترها تقريبآ از هر جهت شبيه انسان‌ها بودند با اين تفاوت كه گوش‌هايى بلند و صورتى‌رنگ داشتند كه لَخت و بى‌حالت در دو طرف صورتشان افتاده بود. بزرگ‌ترين خستر كم‌تر از يك متر قد داشت و كوچك‌ترين‌شان از يك كف دست بزرگ‌تر نبود. خسترها جليقه‌هاى رنگارنگى به تن داشتند كه با مهره‌هاى بى‌ارزش تزيين شده بود. از چشمان گرد و گود آن‌ها برق شرارت و بدجنسى مى‌جهيد. خوراكشان مار و مارمولك و تمام حشره‌هاى گزنده و آسيب‌رسان بود.

خسترها كه خيلى ناگهانى پيدايشان شده بود هيچ تفريحى جز آزار مردمانى كه به جنگل مى‌آمدند نداشتند. گاهى هم از جنگل خارج مى‌شدند و به دهكده مى‌رفتند. آن‌ها خرمن روستاييان را آتش مى‌زدند، مرغ و خروس‌ها را خفه مى‌كردند، دم سگ‌ها و گربه‌ها را به هم گره مى‌زدند و شاد و بى‌خيال به خانه‌ى چوبى‌شان كه يك شبه در وسط جنگل ساخته شده بود برمى‌گشتند.

مردم كه از اين وضع خسته شده بودند دور هم جمع شدند تا چاره‌اى پيدا كنند. آن‌ها حتى براى جمع‌آورى هيزم و يا شكار هم نمى‌توانستند به جنگل بروند. چون همين‌كه وارد جنگل مى‌شدند گودالى زير پايشان دهان باز مى‌كرد و آن‌ها را مى‌بلعيد، و يا پايشان در تله‌هاى آهنى و چنگك‌دار گير مى‌كرد و فريادشان به آسمان بلند مى‌شد. تله‌گذارى و كندن گودال هم كار خسترها بود. مردم دهكده‌ى باران از دور هم نشستن و حرف‌زدن هيچ نتيجه‌اى نگرفتند. چون خسترها شرورتر و بدطينت‌تر از آن بودند كه مردم ساده‌دل دهكده‌ى باران از پس آن‌ها برآيند.
يك روز داناك دلاورترين دختر دهكده‌ى باران كه هيچ‌وقت از تاريكى و از حيوانات نترسيده بود فكر كرد: «بايد كارى بكنم؛ يا بايد خسترها را از جنگل بيرون كنم و يا آن‌ها را بكشم.»
آن روز پدر داناك چشم در چشم دخترش دوخت و به افكار او پى برد. اما هيچ نگفت؛ نه او را براى رفتن به جنگل تشويق كرد و نه مانع رفتنش شد. پدر دلش مى‌خواست تصميم نهايى را خود داناك بگيرد. اما همين‌كه داناك را ديد كه ...

 

 



تاريخ : چهارشنبه هجدهم دی ۱۳۹۸ | | نویسنده : کتابدار |

با چاپ عبارت هشتک من هم قاسم سلیمانیم به مدرسه شهید lمحمدی رفتیم و تمام دانش آموزان را در این کمپین شرکت داده و با هم شعارهای مرگ بر آمریکا و انتقام سخت را سر دادیم

یک نکته جالب و مهم در پسرها این بود گویا قهرمان در ذهنشون معنایی دیگه ای پیدا کرده بود قهرمان دیگه براشون بن تن و مردعنکبوتی و.. که غربیا با فیلمها و کارتونهاشون به خوردشون داده بودند نبود قهرمان در ذهنشون الان تنها یک نفر بود حاج قاسم سلیمانی که همه میخواستند مثل اون باشند دیروز همه از من تصویر حاج قاسم رو میخواستند و خیلیهام آرزوشون شده بود مدافع حرم شدن و واردشدن در سپاه و ارتش

 

 



تاريخ : چهارشنبه هجدهم دی ۱۳۹۸ | | نویسنده : کتابدار |

مسابقه نقاشی من سردار سلیمانیم یعنی در کلاس چهارم ابتدایی مدرسه شهید بایرامی برگزار گشت و دانش آموزان نقاشی های زیبایی از دست سردار که پرچم ایران در دستش بود و پرچم امریکا که میسوخت و غیره کشیده بودند

 

 



تاريخ : سه شنبه هفدهم دی ۱۳۹۸ | | نویسنده : کتابدار |

16 دی ضمن نصب پیام تسلیت دبیر کل گرانقدر جناب مختارپور در کتابخانه فضایی نیز برای نوشتن دل نوشته های اعضا برای سردار دلها ایجاد شد دل نوشته ها و حرفهای بچه ها بخصوص نشانگر این بود که همه محزون هستند پسرها گویا تازه یک الگو پیدا کرده بودند سلیمانی الگوی شجاعت و گویا رستم زمانشان بود و یک شغل به شغلهایی دوست دارند داشته باشند اضافه شده مدافع حرم و دخترها گویا پدری را از دست داده اند حرفشان این بود خانم با داعش و دشمنان چه کسی بعد او مقابله میکند؟ دلنوشته هایشان بیشتر این بود امریکا بداند سلیمانی شهید از سلیمانی زنده خطرناکتر است، من هم قاسم سلیمانیم، سردار عزیز روحت شاد ما راه تو را ادامه میدهیم و...

 

 



تاريخ : سه شنبه هفدهم دی ۱۳۹۸ | | نویسنده : کتابدار |

با چاپ عبارت هشتک من هم قاسم سلیمانیم به مدرسه شهید بایرامی رفتیم و تمام دانش آموزان را در این کمپین شرکت داده و با هم شعارهای مرگ بر آمریکا و انتقام سخت را سر دادیم

 

 



تاريخ : سه شنبه هفدهم دی ۱۳۹۸ | | نویسنده : کتابدار |

16 دی با حضور در کلاس اول ضمن آموزش نقاشی با اشکال هندسی مسابقه نقاشی اشکال هندسی نیز برگزار گشت در این مسابقه کودکان با اشکالی همچون مربع ، دایره، مستطیل، مثلث نقاشی کشیدند برخی گل برخی خانه برخی آدمک وخورشید وغیره

 

 

 



تاريخ : سه شنبه هفدهم دی ۱۳۹۸ | | نویسنده : کتابدار |

تا یار که راخواهد

ومیلش به که باشد



تاريخ : یکشنبه پانزدهم دی ۱۳۹۸ | | نویسنده : کتابدار |

 



تاريخ : یکشنبه پانزدهم دی ۱۳۹۸ | | نویسنده : کتابدار |

12دی 98 با شرکت اعضا شاهنامه خوانی صورت گرفت . قصه سیاوش روایت گشت و سپس بصورت گروهی یک قصه از شاهنامه را خوانده و روایت کردند.

 

 

 



تاريخ : شنبه چهاردهم دی ۱۳۹۸ | | نویسنده : کتابدار |

 بلندخوانی کتاب بگو ماهم بخندیم در کلاس چهارم ابتدایی مدرسه شهید محمدی برگزار گشت و همچنین در جهت تقویت قوای ذهنی آنان بازی حدس کلمه صورت گرفت

 



تاريخ : چهارشنبه یازدهم دی ۱۳۹۸ | | نویسنده : کتابدار |

 

 



تاريخ : دوشنبه نهم دی ۱۳۹۸ | | نویسنده : کتابدار |

 



​​




 

 



تاريخ : دوشنبه نهم دی ۱۳۹۸ | | نویسنده : کتابدار |

 



تاريخ : دوشنبه نهم دی ۱۳۹۸ | | نویسنده : کتابدار |

4دی 98 با شرکت 21نفر از دانش آموزان کلاس چهارم ابتدایی مدرسه شهیدبایرامی و با هدف تقویت قوه تخیل و تصویر سازی مسابقه قصه سازی با استفاده از کارتهای قصه برگزار گشت در این مسابقه دانش آموزان در گروههای دو یا سه نفره به قصه پردازی درباره تصاویر پرداختند . قصه پسر قهرمان، قصه هزارپای بدشانس،قصه پر طلائی،قصه تنگ بلورو غیره نوشته شد

 

 



تاريخ : پنجشنبه پنجم دی ۱۳۹۸ | | نویسنده : کتابدار |

 3دی 98 با حضور در مدرسه شهید محمدی سه کتاب بشنو و باور نکن ، روزی بود روزی نبود و ازآن روز بود که معرفی گشتندو از هر کدام یک قصه خلاصه گفته شد از تو نخندی من بخندم قصه بشنو و باور نکن، از کتاب روزی بود روزی نبود قصه آخرین راز و از کتاب از آن روز بود که قصه چرا نهنگ ها آدم نمیخورند.  در این برنامه حدود 50نفر عضو و 75نفر غیر عضو شرکت داشتند.

بشنو و باور نکن  داستان ضرب المثل هاست به قلم خانم شعبانژاد می باشد در این کتاب 57مثل با قصه هایش بیان شده

روزی بود روزی نبود نوشته محمد میرکیانی می باشد که قصه های قدیمی و عامیانه را با بهترین بیان آورده است

از آن روز بودکه نوشته کیپلینگ رودیارد می باشد که به سوالات ذهنی کودکان با زبانی کودکانه و افسانه گونه سوالاتی چون نهنگ ها چرا آدم نمیخورند یا شتر چرا کوهان دارد؟ یا خرطوم فیل از کی ایجاد شد؟ وووو

 

 

 



تاريخ : چهارشنبه چهارم دی ۱۳۹۸ | | نویسنده : کتابدار |
.: Weblog Themes By Bia2skin :.