مورخ 12اسفند 94 داستان ماهی سیاه کوچک در کتابخانه به صورت دسته جمعی خوانده شد

این دداستان داستان ماهی سیاه کوچکی است که مانند تمام کودکان کنجکاو است ماهی سیاهی که در جویبار زندگی میکرد ولی یقین داشت که دنیایی بزرگتر از دنیایی که در آن هست وجود دارد سوالات ماهی نگرانی های مادرش حرفهای اطرافیان همه برای بچه ها اشنا بود انها اظهار میکردند که سوالات بیشماری در ذهنشان بوده که وقتی بازگو کردند به قول خودشان مادرشان نگران شده که چه برسرشان آمده که این فکرها را میکنند .ماهی کوچک از جویبار حرکت میکند به برکه میرسد ماهی در انجا با موجودات جدیدی چون قورباغه .خرچنگ آشنا شد ولی برکه نیز اورا قانع نکرد او میخواست بداند اخر اب به کجا میرسد رفت و رفت تا به رودخانه رسید در انجا با ماهی های زیادی آشنا شد ماهی سیاه ما حرکت کرد ولی نمیدانست چه خطراتی در انتظار اوست ماهی سیاه اسیر مرغ سقا شد و بعد توسط ماهی خوار خورده میشود ولی با ترفندی از شکم ماهی خوار بیرون میپرد .

داستان جالب و در سآموزی برای بچه ها بود در اخر از بچه ها خواسته شد تا به دوسوال جواب بدهند

1-سوالاتی که در ذهن دارند و بخاطر سرزنش بزرگترا ترس بازگو کردن آن را دارند ؟

2-هدف ماهی سیاه چه بود و ایا کارش درست بود؟

این داستان رو میتونید از لینک زیر مطالعه کنید

ماهی سیاه کوچولو

 

 

 

 

 



تاريخ : چهارشنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۴ | | نویسنده : کتابدار |
.: Weblog Themes By Bia2skin :.