این دداستان داستان ماهی سیاه کوچکی است که مانند تمام کودکان کنجکاو است ماهی سیاهی که در جویبار زندگی میکرد ولی یقین داشت که دنیایی بزرگتر از دنیایی که در آن هست وجود دارد سوالات ماهی نگرانی های مادرش حرفهای اطرافیان همه برای بچه ها اشنا بود انها اظهار میکردند که سوالات بیشماری در ذهنشان بوده که وقتی بازگو کردند به قول خودشان مادرشان نگران شده که چه برسرشان آمده که این فکرها را میکنند .ماهی کوچک از جویبار حرکت میکند به برکه میرسد ماهی در انجا با موجودات جدیدی چون قورباغه .خرچنگ آشنا شد ولی برکه نیز اورا قانع نکرد او میخواست بداند اخر اب به کجا میرسد رفت و رفت تا به رودخانه رسید در انجا با ماهی های زیادی آشنا شد ماهی سیاه ما حرکت کرد ولی نمیدانست چه خطراتی در انتظار اوست ماهی سیاه اسیر مرغ سقا شد و بعد توسط ماهی خوار خورده میشود ولی با ترفندی از شکم ماهی خوار بیرون میپرد .
داستان جالب و در سآموزی برای بچه ها بود در اخر از بچه ها خواسته شد تا به دوسوال جواب بدهند
1-سوالاتی که در ذهن دارند و بخاطر سرزنش بزرگترا ترس بازگو کردن آن را دارند ؟
2-هدف ماهی سیاه چه بود و ایا کارش درست بود؟
این داستان رو میتونید از لینک زیر مطالعه کنید




