مورخ 4 دی قصه گویی برای پیش دبستانی ها : قصه چاه خداداد از کتاب قصه های شبهای چله بعد هم رنگ آمیزی غول به وسیله کودکان
قصه قصه پسری به اسم خداداد هست که با ارباب خودش که بازرگان هست در حال سفر بوده که یک دفعه آب تمام میشه و گرما هم فشار میاره اربابش هی غر میزنه که آب پیدا کن میرن و میرن تا به چاه میرست سطل میندازن داخل چاه اما طناب بدون سطل بالا میاد چند با اینکارو میکنن تا اینکه میگن جوونای کاروان برن پایین ببینند چه خبره چند نفر میرن داخل چاه اما بیرون نمیان تا اینکه خداداد رو میفرستن خداداد میره پایین نرسیده به ته چاه چشمش به غولی میافته میترسه و با ترس سلام میده و میگه هرکاری بگی میکنم فقط بگذار زنده بمونم غول میگه سه تا سوال میپرسم درست جواب بدی آزادید همتون خداداد قبول میکنه غول میگه اون کیه که هم دوپاداره هم سه پا هم چهارپا خداداد میگه ادم بچه که هست چهارتا پاداره وقتی جوون هست دوپا پیرکه میشه سه پادارده غول میگه درسته حالا سوال دوم خوشبخت کیه؟ خداداد میگه کسی که سلامتی کامل داره غول میگه درسته سوال سوم بهترین جای دنیا کجاست؟ خداداد میگه خونه هرکسی بهترین جای دنیا برای اون هست غول یهو میافته به گریه و پاشو نشون میده که تیغ رفته میگه نمیتونم تکون بخورم و برم خونم خداداد تیغ رو درمیاره و غول آزاد میشه غولم برای تشکر هرچی طلا داشت میده خداداد و خداداد از اون به بعد تاجر بزرگی میشه و اون چاهم اسمش میمونه چاه خداداد

