1اسفند 97 به مناسبت 21 فوریه و روز زبان مادری برای دانش آموزان ششم ابتدایی مدرسه شهید بایرامی و چهارم ابتدایی مدرسه شهید محمدی قصه گویی به زبان مادری صورت گرفت قصه از کتاب آذربایجان ناغیلاری انتخاب گشت
خلاصه قصه : قصه محمد
این قصه درباره پسری به نام محمد بود که پدرش که پادشاه روم بود نابینا بود و وزیرش بهش گفته بود که یک پرنده هست اگر اون بیاد و برات بخونه چشمت باز میشه پادشاه هم سه تا پسراش رو فرستاد تا این پرنده رو پیدا کنند پسرها هرکدوم از یک راهی رفتند و همین محمد قصه ما یکی از این پسرها بود محمد میرفت که رسید به شهری اونجا دید که شهر خالی شده و فقط یه دختر مونده بود ازش پرسید چرا تو نرفتی دختر گفت طلسمی دارم محمد خواست طلسم رو باطل کنه که دختر پرنده شد و رفت همینطور که میرفت رسید به یه قبرستون دید که یه دختری هست که چوب رو میزنه به قبر و مرده زنده میشه محمد شنل اون دختر و کشید و ازش خواست که چوب رو بده تا اینم شنلش رو پس بده چوب رو گرفت و دختره هم پرنده شد و رفت محمد هم با لباس حکیم ها رفت و پسر حاکم اون شهر رو زنده کرد رفت و رفت تا رسید به یه شهری یک بهش گفت داخل نشو تو این شهر گوشت آدم رو میخورند از کنار رفت و رسید به یه چشمه دید همه دارند ناله میکنند گفت چی شده گفتند که اژدهایی کنار چشمه هست که نمیگذاره آب برداریم و روزی دونفر رو باید بدیم بخوره محمد رفت به جنگ اژدها و تا شمشیرش رو زد به اژدها اژدها گرنده شد و رفت محمد داشت میرفت که سه دختر یعنی سه تا فرشته رو دید اون فرشته ها بهش کمک کردند تا بره و پرنده رو پیدا کنه فرشته جن اون رو برد داخل غار و بهش گفت برو داخل میرسی به یه در اونجا آَش هست باید درست نصفش بخوری اگر زیاد بخوری سنگ میشی بعد برو میرسی به یه دختر شنلش رو بکش پرنده بیرون بیاد اون همون پرنده هست محمدم رفت و با پرنده برگشت موقع برگشت رفت سراغ برادرهاش پیداشونم کرد اما برادرهاش اونو انداختن داخل چاه و پرنده رو برداشتند و رفتند پرنده رو بردند پیش پد ر پرنده هم خوند اما چشم باز نشد ووقتی پیگیر شدند فهمیدند باید کسی که پرنده رو پیدا کرده اونو میاورد واما محمد چه شد؟ محمد توسط تاجر نجات داده شد و با لباس چوپان برگشت به شهر وقتی فهمید دنبال یابنده پرنده هست رفت کاخ و همه چیزی گفت و پرنده هم خوند و چشم پادشاهم باز شد



