14 آذر 98 باوجود برف وسرما کودکان عزیز طبق هر پنج شنبه به کتابخانه آمدند و این هفته قصه گویی از کتاب قصه های خوب بچه های خوب (گلستان ملستان) صورت گرفت . قصه شیر و روباه ماجرا از این قرار بود که قحطی در جنگ بود روباه پیش شیر میاد برای اعتراض شیر میگه خودم هم چیزی پیدا نمیکنم برای خورن سه گاو هستند که اونهام تا باهم هستند نمیشه خوردشون چون سه تایی حمله میکنند روباه گفت خب من اگر اون سه گاو رو از هم جدا کنم قول میدی نصف نصف شریک گفت باشه روباه رفت و به گاوهها گفت عجب بد زمونه ای شده هیچ کس به آدم پناه نمیده جا ندارم بمونم گاوههام دلشون سوخت و گفتند بیا این دشت با ما باش یه لقمه علفی هست با هم میخوریم روباه روز رو باهاشون دوست شد و روز به خوشی گذشت شب که شد روباه رفت پیش گاو زرد و گفت من گرسنه هستم اون طرف یه دیوار هست پشتش مرغ هست میای بریم پشتت سوار شم برم اون طرف دیوار بخورم گاو گفت بزار دوستام صدا کنم بریم روباه گفت نه بیا زود میریم برمیگردیم گاو رفت و رفتن همانا روباه پشتتش سوار شد و از بالا دیوار به شیر علامت داد و شیر اومد و گاو زرد رو تیکه تیکه کرد و با روباه خوردن و استخونش رو هم زیر خاک پنهان کردند صبح دو گاو بیدار شدند دیدند دوستشون نیست روباه گفت اون دیشب گذاشت رفت گاوهام ناراحت شدند ولی چاره چی بود صبر کردند خلاصه روز گذشت و شب شد روباه بدجنس این سری رفت سراغ گاو قهوه ای گفت ببین من و تو قهوه ای هستیم میون درختا مشخص نیستیم ولی این گاو سیاهه گاو پیشونی سفیده قشنگ دیده میشه روزها سرمام به باد میده بیا ردش کنیم بره گفت چطور گفت کاریت نباشه فقط وقتی از تو چیزی پرسید بگو من کاری ندارم گفت باشه روباه رفت پیش گاو سیاه و گفت ببین من گشنمه اونجام رو دیوار یه خروس هست داره جون میده تا جون نداده بیا بریم من بخورمش گاو گفت بزار دوستم صدا کنم دوستش صدا زد گفت روباه اینطور میگه دوستش گفت من کاری ندارم روباه گفت دیدی نامرده بیا باهم بریم گاوه رفت و مثل گاو زرد خورده شد حالا نوبت گاو قهوه ای بود اما گاو قهوه ای که شک کرده بود وقتی روباه دهنش باز کرد چیزی بگه گفت نمیام سر دوستام چی آوردی گفت بفهمی هم کلک زدم دیگه فایده نداره تنها شدی و شیرم داره میاد گاو فرار کرد و روباه دنبالش که به شیر بگه وقتی به شیر رسیدصدای تیر اومد گفت شکار بعدی هم جور شد من برم بکشمش همون جای قبلی کارش بسازیم رفت جلو شکارچی و گفت برات یه طعمه دارم یه شیر گنده شکارچی گفت خودت طعمه ای تو رو بگیرم اول گفت نه تو جونم ببخش منم اونو برات بیارم شکارچی گفت بیا تو این گونی خلاصه توی راه روباه ماجرای گاوها رو گفت شکارچیم به وسیله روباه به شیر رسید اما روباه رو آزاد نکرد برد باغ وحش و گفت جونت و پوستت بخشیدم به خودت ولی آزاد بودن تو جنایت هست خطرناکی برای حیوونها


